این کتاب، معرفی کلیای از فیلمهای مذهبی میکند و بر فیلمهای مذهبی مسیحی تمرکز کرده است. نویسنده یک ژانر پیچیده و تمثیلی به نام ژانر سینمای قدیسی را معرفی میکند. او اعتقاد دارد این ژانر به دو گروه تقسیم میشودعرفی و سنتی و غیرعرفی و متفاوت. سپس به معرفی این دو نوع و شرح ویژگیهای آنها پرداخته و چند نمونه فیلم در هر کدام از این گروهها را ذکر می کند. علاوه بر این نویسنده به بررسی تاریخی، فرهنگی و انتقادی فیلمهای مذهبی از دوران فیلمهای صامت تا دوران کنونی میپردازد. در پایان با خواندن این کتاب، میتوان سیر کلی فیلمهای مذهبی مسیحی و رویکردهای متفاوت آنها را مشاهده کرد...
معرفی منابع و موسسات > کتاب
معرفي از: زینب افخمی ستوده
درباره کتاب و نویسنده:
کتاب فیلم مذهبی (مسیحیت و فیلمهای قدیسی در این دین) (:The Religious Film)(Christianity and the Hagiopic)، نوشتهی پاملا گریس (Pamela Grace) است. گریس، در دانشگاه بروکلین (Brooklyn) در نیویورک (New York)، مطالعات فیلم درس میدهد. بعضی از کتابهای انتشاریافتهی مهم او کتاب همراهی با ادبیات و فیلم (Acomodation to Literature and Film)، فارگو برادران کوهن (Joel and Ethan coen's "Fargo") است. آخرین کتاب گریس هم فیلم مذهبی است که اولین چاپ این کتاب در آوریل2009 بوده و انتشارات بلک ول (Willey-Black Well) آن را به چاپ رسانده است. هدف کلی نویسنده از این کتاب آن است که اولا، یک نمای کلی از فیلمهای مذهبی (البته فقط مسیحیت) به ما ارائه کند؛ دوما، ژانر منحصربهفردی را معرفی کند که ابداع خود نویسنده است، به نام ژانر قدیسی و دو نگاه عمده: 1- نگاه سنتی و عرفی 2- نگاه غیرعرفی و متفاوت، در این حوزه (بهطور کلی و به طور خاص در ژانر فیلمهای قدیسی) را معرفی و ویژگیهای اصلی هر نوع نگاه را بررسی میکند. بعد از آن سیر تاریخی تحول و شکلگیری این نوع فیلمها را بررسی میکند، همچنین خصوصیات عمده و اصلی آنها را معرفی میکند. سپس، دو نگاه عمده: 1- نگاه سنتی و عرفی 2- نگاه غیرعرفی و متفاوت، در این حوزه (بهطور کلی و به طور خاص در ژانر فیلمهای قدیسی) را معرفی و ویژگیهای اصلی هر نوع نگاه را بررسی میکند. بعد از اتمام مباحث نظری، برای اینکه منظور خود را از فیلمهای قدیسی در مسیحیت، روشنتر بیان کند، در پنج فصل، به ذکر چند نمونه از این نوع فیلمها میپردازد و آنها را بهصورت دقیق مورد مطالعه قرار میدهد؛ همچنین دربارهی نگاه عمدهی موجود درهر فیلم نیز توضیحاتی ارائه میکند.
فصل اول: مقدمه
فیلم مذهبی و فیلمهای قدیسی
در این فصل نویسنده، ابتدا توضیحی کلی دربارهی ژانر منحصر به فرد قدیسی (The Hagiopic) ارائه میکند و به شرح شباهتها وتفاوتهای این ژانر با فیلمهای زندگینامهای میپردازد. سپس دربارهی ویژگیهای اصلی و مهم سینمای قدیسی صحبت میکند و منظور خود را از دو نوع نگاه سنتی و غیرسنتی در این نوع فیلمها بیان کرده، به شرح و بسط آن میپردازد. گریس همچنین دربارهی ضرورت و اهمیت پرداختن به موضوع فیلمهای مذهبی بهطور کلی و فیلمهای قدیسی بهطور خاص توضیحاتی ارئه میکند.
فیلمهای عرفی و سنتی دربارهی قهرمانهای مذهبی بهسرعت قابل تشخیص هستند. اکثر سینماروها به راحتی میتوانند، متداولترین صداها و تصاویر را بشناسند و از همه مهمتر، ارزشهای خاص سنتیترین فیلمهای این نوع (مذهبی) را نامگذاری کنند، مثل ایمان کورکورانه، عفت، رنجهای بینهایت زیاد تقوا و پرهیزکاری و برتری یک مذهب بر تمامی مذاهب دیگر. آنچه تماشاگران - و محققان و پژوهشگران فیلم- نمیتوانند برای آن نامی انتخاب کنند، خود ژانر این نوع فیلمهاست.
این کتاب بر فیلمهایی متمرکز میشود که زندگی یا قسمتی از آن، یا جزئی از شخصیت یک قهرمان مذهبی مشهور را بازنمایی میکند؛ نویسنده، این فیلمها را به مثابهی یک ژانر معرفی میکند و آن را "سینمای قدیسی" [1](The Hagiopic Picture) "مقدس" (Holy) یا "روحانی" (Saint) مینامد. همانطور که نام این ژانر نشان میدهد، سینمای قدیسی به حد زیادی به فیلمهای زندگینامهای (The Biopic) مرتبط است، اما تفاوتهای مهمی با یکدیگر دارند. برخلاف فیلمهای زندگینامهای، فیلمهای قدیسی به رابطهی قهرمان با ذات الهی ارتباط پیداکرده است؛ جهانی که سینمای قدیسی عرفی بهتصویر میکشد، جایی است که در هیچ ژانر دیگری از فیلمها پیدا نمیشد، جهانی که در آن معجزه اتفاق میافتد، موجودات الهی و آسمانی با آدمیان صحبت میکنند و حوادث تحت کنترل خدایی کریم است؛ خدایی که در آنسوی ابرها زندگی میکند.
اصطلاح قدیسی، به زندگینامهی قدیسین نیز اشاره دارد که ویژگی و خصیصهی مهمی در این ژانر است. سینمای قدیسی عرفی و سینمای قدیسی متفاوت و غیرعرفی، هر دو با زندگینامهی قدیسین ارتباط یافتهاند، با این تفاوت که سینمای قدیسی عرفی، قهرمان را بهصورت ایدهآلی درمیآورد و تصویری ایدهآل از او ارائه میکند، درحالیکه سینمای قدیسی غیرعرفی، از این ایدهآلی کردن انتقاد میکند یا به بررسی این مساله میپردازد که چگونه عقاید قهرمان مذهبی توسط پیروان یا نهادهای مذهبی مورد تحریف قرار میگیرد. در ساختن هر فیلمی که دربارهی یک قهرمان قدیسی اصلی و مهم است، مثل مسیح (Jesus Christ) یا ژاندارک (Joan of Arc)، کارگردان نمیتواند از آگاهی و هوشیاری نسبت به اصول رایج ژانر فرار کند و آنها را نادیده بگیرد، او باید همسو یا برضد آنها کار کند. پیر پائولو پازولینی (Pier Paolo Pasolini) خودش را از تاثیر هالیوود رها ساخت، او این کار را به وسیلهی ساختن یک تقلید هجوآمیز سیاسی از فیلمی تجاری دربارهی مسیح به نام ریکوتا (La Ricotta) در سال 1962 انجام داد و بعد از آن، شروع کرد به خلق یکی از مشهورترین و نامعمولترین فیلمها نسبت به کل فیلمهای قدیسی به نام انجیل به روایت نسخهی متی (The Gospel According to Matthew).
اگرچه سینمای قدیسی مسیحی میتواند دربارهی قهرمانهای مهم هر دینی باشد، این کتاب بهطور خاص بر مسیحیت متمرکز است، دینی که در دنیای غرب غالب و مسلط است و دارای نفوذ و قدرت بسیار زیادی در آمریکا است. تودهی مردم، عکسالعمل بحث انگیز و مجادلهآمیزی نسبت به فیلم مصائب مسیحِِ (The Passion of Christ) مل گیبسون (Mel Gibson's) از خود نشان دادند، رشد ناگهانی برنامههای تلویزیونی مسیحی در آمریکا (برنامهای مثل ژاندارک (Joan of Arcadia) و سریال افشاگریها (Revelations) و افزایش مضامین مسیحی در فیلمهای عامهپسند) مثل پایان دلبستگی نیل جردن (Neil Jordan's The End of Affair, 1999)، و سلطان بهشتِ (The Kingdom of Heaven) ردلی اسکات (Ridley Scott's, 2005)، رمز داوینچیِِ (Vinci Cod The Da) ران هاوارد (Ron Howard) هیچ شکی باقی نمیگذارد که امروزه فیلمهای مذهبی یا دارای خصوصیات مذهبی، بخش مهمی از فرهنگ عامهپسند است.
موج توجه و علاقهای که در فیلمهایی با موضوعهای مذهبی در اوایل قرن 21 وجود دارد، جزئی از یک پدیدهی بسیار بزرگتر و وسیعتر است. این پدیده، رشد حق مذهبی در سیاستهای داخلی آمریکا، همچنین نفوذ روز افزون مسیحیت پروتستانی تقریبا بر همهی جنبههای زندگی اجتماعی آمریکایی است، مثل دادگاهها، نظام تربیتی، پزشکی و حتی نیروهای نظامی. درطول دههی آخر قرن بیستم و سالهای اولیهی هزارهی جدید، اهمیت دوبارهای که به مذهب در آمریکا داده شده، در تعداد وسیعی از مقالهها، صفحههای ابتدایی روزنامهها و جلدهای مجلههای مهم انعکاس یافتهاست.
اهمیت و محبوبیت فیلمهایی که دربارهی چهرههای مذهبی مسیحی است، توسط شنیدههای سینمایی در شهرهای اصلی قابل اندازهگیری نیست. مخاطب فیلمهای قدیسی مسیحی فراتر از خریداران بلیط هستند، زیرا کلیساها، مدارس مذهبی و مبلغان مذهبی به طور مرتب این فیلمها را به گروههایی در آمریکا و قسمتهای دیگر جهان نشان میدهند. در دههی 1960 واتیکان به قدرت و توان فیلمهای مذهبی اذعان کرد و بیان داشت این فیلمها کارکرد و کاربرد سابق مجسمهها و نقاشیها را ایفا میکنند و بهاصطلاح، انجیل فقیران شدهاند. امروزه در آمریکا فیلمها و برنامههای تلویزیونی موثرتر از تفاسیر انجیلی شدهاند: برای بسیاری از مردم، فیلمها منابع عمده و اصلی اطلاع و آگاهی از ریشههای ارزشهای مسیحی و یهودی هستند.
چرا مخاطبان از دیدن این فیلمها لذت میبرند و آنها ما را به چه آرزوها و تمناهایی رهنمون میسازند؟ این فیلمها بیشتر از هر ژانر دیگری، به سوالهایی ارتباط دارد که دربارهی رنج، بیعدالتی، بیمعنایی و مسائل دنیای ماورا است. اگرچه این فیلمها پاسخهایی کلیشهای به سوالهای اخلاقی میدهند، اما بینندگان را به سفرهایی میبرند که در آن، شک، نزاع و تغییر و تحول وجود دارد؛ آنها معمولا، پاسخها و تفاسیر متنوع و گوناگون را قبول کرده، میپذیرند و منعکسکنندهی پرسشهای معنوی مخاطبان نیز هستند.
فیلمهای قدیسی مسیحی معمولاً سوالهایشان را از طریق روایتهایی به نمایش درمیآورند که در مکانهای دور افتاده و خاصی قرارگرفتهاند. قبل از اینکه حرکت و فعل خاصی صورتگیرد، از لوکیشنها، انتظارات خاصی میرود. صحنهپردازیهای معمول و رایج، برای فیلمهایی که دربارهی مسیح و عهد جدید است، شهر قدیمی اورشلیم با معبد و مکانهای باشکوهش و سلولهای زندانهای زیرزمینیاش است؛ همچنین، زمینهای لمیزرعی که ثروتمندان از میان آنها با شترها و اسبهایشان عبور میکنند، درحالیکه فقیرها با پای پیاده میروند. در این ثروت و فقر بینهایت دنیا، رومیها و همپیمانهایشان را با لباسهایی مجلل و باشکوه میبینیم؛ یک سلطان، یک امپراطور، یک مامور مالیاتی و سربازان زیادی که زرهشان در نور آفتاب سوسو میزند. علاوه بر این با مردمی متواضع و پاکدامن مواجه میشویم؛ یهودیهایی که آنها را مجبور میسازند تا بهصورت مسیحیهای نخستین و ابتدایی بهنظر رسند. اکثر مردم لباسهای بلندی میپوشیدند تا تاکیدی بر حرکات و گفتار نجیب و با شخصیت آنها باشد.
فیلمهای قدیسی مسیحی قرون وسطی، صحنهپردازیها و شخصیتپردازهایی دارد که با فیلمهای انجیلی، در جدایی و تفکیک اغنیا از فقرا شباهت دارد. شاهها، ملکهها و اسقفهای فاسد و رشوهخوار در صحنهپردازیهای مجلل و در کاخها ظاهر میشوند؛ در مقابل، شخصیتهایی مثل دختر پرهیزگار یک دهقان و کشیشی روستایی، در زاغهها، خانههای تنگ و تاریک و کلیساهای کوچک دیده میشوند. البته صحنهپردازیها و شخصیتپردازیها در هر فیلم بهگونهای متفاوت است. مواد و مصالح کلیای که حوادث و رخدادها را بهوجود میآورد، تنها در فیلمهای قدیسی مسیحی طبیعی و عادی بهنظر میرسد؛ همانطور که وجود یک سفینه در فیلم علمی-تخیلی، عادی است. بنابراین، یک معجزه یا شبح مریم باکره، اتفاق و رخدادی معمولی و عادی در فیلمی قدیسی مسیحی از نوع سنتی است.
صدا و آوا، عامل مهم دیگری در دنیای خاص سینمای قدیسی مسیحی است. علاوه بر صدای طنینانداز راوی و موسیقی قدسی و لدنی که بهصورت آیینی در اثنای آن آورده میشود، همچنین ممکن است با مسیحی مواجه شویم که به آرامی و شاید با آمیزهای عجیبِ از زبان مدرن و زبان انجیلی صحبت میکند و عبادتکنندگان زنی که از آسمانها و عرش آمدهاند و صداهای نرم و لطیفی دارند. ما معمولاً بواسطهی صداهای زوزهمانند بادی که در پی صحنه میآید، پیشتر و جلوتر متوجه نزدیک شدن یا آمدن یک روح یا شبح میشویم. در بسیاری از فیلمها، با چشمهای بسته هم میتوانیم صحنهی رستاخیز را تشخیص داده، بازشناسیم؛ زیرا به طرزی سنتی این صحنه با نوعی همنوایی توام شدهاست.
آداب و قواعد سبکی فیلم مذهبی، اغراقآمیز و پرشور و احساس است، بدون اغراق، میتوانند شبیه یک چیز هجوآمیز باشند. در نتیجه، آنها بسیاری اوقات در کمدیها، آگهیهای تلویزیونی و حتی در فیلمهای قدیسی نیز دست انداخته میشوند.
از طرف دیگر، این فیلمها در اکثر لحظههای کلیشهای، یک عامل نشاط برانگیز و شاد هم به خود اضافه میکنند، حتی در صحنههایی که به دنبال بیان یک معنای مقدس و روحانی هستند. این معنابخشی دوگانه، بهطرز ماهرانهای ما را به طیف وسیعی از تماشاگران رهنمون میسازد: افراد معتقد، بیاعتقادها و مردمی با احساسات و عقاید مختلف و گوناگون. سینمای قدیسی مسیحی از نوع عرفی، یک ژانر نوستالژیک است. ابزار و تجهیزات قدیمی و ازمدافتاده و صحنهپردازیهای بسیار قدیمی و کهنهاش، نشان میدهد که این ژانر متعلق به دوران پیشین است. حداقل در آینده، زندگی، کمتر پیچیده است و درنتیجه بهتر از الان است. در مقایسه با ساحت اعجابآور قدیسی که خدا یا پیامبرانش بهطور مستقیم با او صحبت میکنند، بهنظر میرسد دنیای مدرن شبیه مکانی با گمگشتگیها و فقدانهای متعدد باشد: فقدان یقین، نداشتن یک نظام الهی و بیمعنایی.
کامروایی و زمان معجزهآسا
سینمای قدیسی مسیحی، ژانر تحقق یافتن آرزوها و کامرواییها است. این فیلمها یک حالت آسودگی و اطمینان خاطر مجدد برای افراد بوجود میآورند: آنها بر این ادعا هستند که انسانها تنها نیستند، زیرا خدایی هست که همهی آنها را میبیند و صدایشان را میشنود؛ خوبی، پاداش داده میشود و ظلم و ستم، مجازات خواهد شد. این فضای خارقالعاده و معجزهآسا، شبیه دنیایی نیست که توسط هیچکدام از فرقههای مذهبی توصیف شدهاست. امیدها و آرزوها، صداها و تصاویر سینمای قدیسی، باعث بوجودآمدن ژانری شده که در آن، نوع منحصر بفردی از ترکیببندی فضا-زمان تخیلی وجود دارد. میخائیل باختین (Mikhail Bakhtin) از چنین ترکیببندیهایی بهمثابهی "زمانسنجها" (Chronotopes) یاد کرد. حوزههای فضا-زمان، بهواسطهی ژانرهای ادبی خاصی در ذهن مجسم میشود. باختین دراین باره مثالی میزند، او میگوید "زمان حادثه"، یک فضا-زمان جادویی است که در آن قهرمان فیلم، در مسافتهای بسیار وسیع سفر میکند و از میان کوهها و دریاها عبور میکند، بطوریکه در زمان واقعی چنین سفری دههها طول میکشید. او هنگام بازگشت، به جوانی قبلش است، درحالیکه معشوقهی زیبایش را پیدا میکند که از زمان جدایی و فراقشان ازیکدیگر در انتظار اوست. در اینجا عدم واقعگرایی -آنگونه که باختین اشاره میکند- اهمیت چندانی ندارد، چراکه مخاطبین درک میکنند هدف چنین داستانهایی، ارائهی مثالی فوقالعاده و چشمگیر از ثبات، پایداری و وفاداری است.
نامی که من به ترکیببندی فضا-زمان فیلمهای قدیسی دادهام، "زمان معجزهآسا" (Miracle-time) است. در زمان معجزهآسا، کور میتواند شفا پیدا کند؛ رعیتهای دون و خوار میتوانند توسط زائران الهی مورد احترام و تقدیس قرار گیرند؛ در اینجا معنا و حسی ضمنی وجود دارد که بالاخره زمان محتوم فراخواهد رسید. در الهیات مسیحی سنتی، مسیح بهمثابهی فردی درنظرگرفتهمیشود که انواع مختلف زمان را در یکجا جمع میکند. بهعنوان پسر خدا، تا ابد در بهشت است؛ اما در تجسد خدا زمانها (Chronos) را درهم میشکند، از آنها عبور کرده و میگذرد، همان زمانی که بشر در دام آن گیر افتاده است. مسیح در زندگی خود بر روی زمین، در مرگ و رستاخیزش، بر زمانها تسلط یافته و شروع به آغاز لحظهی موعود (Kairos) میکند، زمان وعدهدادهشده، زمان مقدر، دورهی جدید "زمان خدا" (God's time)، وقتی همگی به آن دنیا میرویم. در زمان معجزهآسای فیلمهای قدیسی هم، قطع و گسستهایی در حصار بین تیک تاک بیمعنای ساعت در زمانها و جهان باشکوهِ ابدیِِ زمانِِِِِِِِِِ موعود، وجود دارد. زائرانی که از ساحت ابدی آمدهاند، یکدفعه وارد جهان خاکی میشوند، مقدسین و اولیای خدا بر روی همین زمین از دنیا میروند و به بهشت صعود میکنند، و از آنجا معجزهها بوجود میآید و در زمین اتفاق میافتد. این فرایندها، سبب فائقآمدن بر محدودیتهای فضا و زمان میشود.
رنجکشیدن و قربانیکردن
در سینمای قدیسی مسیحی از نوع سنتی در مسیحیت و یهود، رنجها و مصیبتها و بیعدالتیها تنها در این دنیا خلاصه نمیشود؛ علاوه بر این، بدترین و سختترین جنبههای زندگی -مثل درد و محنت، مرگ و فقدان-میتوانند ارزشمندترین جنبهها نیز باشند. ساختار روایت اکثر فیلمهای قدیسی بر قهرمانهایی متمرکز است که رنج و مصیبت زیادی میکشند و معجزههایی انجام میدهند که درد و رنج دیگران را از بین میبرند، آنها درنهایت نیز به بهشت میروند. ژاندارک (Joan of Arc) بر میلهی چوبی میسوزد، برنادتی (Bernadette) و ترزا (Therese) مرگ تدریجی و مشقتباری را تحمل میکنند؛ تمام اینها، طنین و پژواک مسیر کلی زندگی مسیح است، کسیکه الگو و سرمشقی برای مسیحیها است.
یکی از کارکردهای مهم صحنههای نمایش درد و رنج کشیدنهای مسیح، یادآوری این نکته است که سختیها و مشکلات ما در مقابل او کوچک است و همانطور که مسیح، درد بهصلیب آویخته شدن را تحمل کرد، ما هم میتوانیم این کار را انجام دهیم. این ایده به گونهای گمراهکننده است، چراکه اولاً، فرد دیگری به جای مسیح به صلیب آویخته شد و ثانیاً هزاران نفر توسط رومیها به صلیب آویخته شدند.
نکتهی گمراهکننده دیگر، این است که چنین ظلم و ستمگریهایی مربوط به دوران گذشته و قدیم است. سینمای قدیسی ما را از واقعیتهای اخیر دور نگهمیدارد، واقعیتهایی مثل شکنجه، قطع عضو و قتل و کشتار-اعمالی که حتی بسیار وحشیانهتر و وحشتناکتر از آنچیزهایی است که در دوران تعصبات شدید یا زندگی اولیا و قدیسین توصیف شدهبود- که هر روزه در دنیای مدرن اتفاق میافتد. البته ممکن است فیلمهایی که درمورد مسیح ساخته میشود، کمتر از الهیات معاصر از واقعیت دور افتادهباشند، اما آنها به ندرت بین شکنجه و آزار سیاسی در دنیای باستان و اعمال مشابه در دوران ما، مقایسه انجام دادهاند. یک استثنای آشکار و واضح، در چارچوب وحشیگری تصلیب عیسی، در فیلم مصائب مسیحِِ مل گیبسون است -یک فیلم قدیسی فداکارانه- حتی در این فیلم نیز تنها بر یک مرگ تمرکز کرده که به عنوان مرگی داوطلبانه و فداکارانه ارائه و مطرح شده است. این فیلم توجه خاصی به مباحث تاریخی هنگل (Hengel) نمیکند. هنگل درمورد استفادهی بسیار گسترده و وسیع تصلیب در دنیای باستان، سند ارائه میکند؛ حقیقت مهمی که میتوانست اهمیت زیادی برای فیلمسازان داشته باشد؛ فیلمسازانی که بخواهند مسیح را بهعنوان عضوی از طبقهای بهتصویر کشند، که در معرض آسیب و صدمههای شدید بود - و هنوز هم هست-؛ فیلمی که تمرکز بیشترش بر موضوعهایی همچون، وضع نامساعد فقیران و... است، حرف بیشتری برای گفتن خواهد داشت تا موضوعهایی مثل لذت خونخواهی و انتقام الهی. علاوه براین هنگل به این مساله اشاره کرد که تصلیب به دنبال آن بود تا بواسطهی شکنجههای طولانی، عریان کردن، نمایش عمومی، امتناع از دفن کردن، آزار جسمانی، تحقیر و ضدانسانیشدن را به حداکثر خود برساند.
چنین تنبیهها و مجازاتهایی، سبب شد تا آنها روح مریض و وحشی خود را بهطور کامل نشان دهند و آن را بهنمایش گذارند، بسیاری از اوقات آنها به ادامهی کارهای وحشیانهی خود مثل کشتن اعضای خانواده، کورکردن قربانیها، کشیدن ناخنهای آنها و غیره میپرداختند. حتی در زمان امتناع از تدفین که از وحشیانهترین مجازاتهای آنها بود،اجساد را به سگهای وحشی خود میدادند.
فیلمهای قدیسی مسیحی تقریبا همیشه از این مساله اجتناب میورزیدند که بخواهند شکلهای قدیمی و کهن مجازات را به روشهای بهطور یکسان وحشیانهی شکنجه در دوران اخیر، ارتباط دهند و آنها را به هم مربوط سازند. پس چگونه میخواهند قتل مسیح را تفسیر و تاویل کنند؟ آیا فیلمهای قدیسی، توضیح و شرحی را تقویت و حمایت میکنند که مدت کوتاهی پس از وفات مسیح رشد و بسط خود را آغاز کرد (وقتی نظریهپرداز مشهور، پل (Paul) شروع به تفسیر تصلیب در چارچوب عمل آشنا و شناختهشدهی قربانی مذهبی کرد) ؟ پس از جستجو در انجیل هبرو (Hebrew Bible)، پل فکر کرد بشر بواسطهی گناهانش از خدا دور افتاده و از او بیگانه شده بود، خدا هم بهخاطر عشق وافر خود به مخلوقش انسان، تنها پسر خود را به زمین فرستاد و بهخاطر گناهان کل بشر رنج زیادی را تحمل کرد. این بهترین قربانی، کشتن قربانیهای بعدی را غیرضروری ساخت. جانِِِ انجیلنویس (John) و الاهیون بعدی به توضیح و بسط این مسیحشناسی پرداختند، که درنهایت یک مکتب رسمی و عمومی شد.
فیلمسازان اندکی بازنماییهای دیدگاههای دیگر را دربارهی تصلیب انتخاب کردهاند، دیدگاههایی مثل نظریههای الاهیون متاخر، تاریخنگارها و باستانشناسها. در سالهای اخیر بعضی از الاهیون، ایدهی تفسیر مرگ عیسی بهمثابهی قربانیای ازطرف خدای پدر را مورد سوال و تردید قرار دادند. آنها پرسیدهاند چرا خدای عشق و محبت بخواهد یکی از مخلوقاتش را بهعنوان قربانی بکشد. آنها بهطور خاص میپرسند، چرا خدا باید کاری را انجام دهد که اگر توسط بشر انجام میگرفت، بهعنوان یک شکل وحشتناک بچهآزاری مورد توجه قرار میگرفت (کسی بخواهد بچهی خود را مورد آزار و شکنجه قرار دهد، او را تحقیر کند و درنهایت او را بکشد تا بهای گناهان دیگران را بپردازد). آنها علاوهبراین دربارهی مفهوم خدای انتقامجو سوال میکنند، خدای قدرتمند که به بندگانش اجازه میدهد تا گناه کنند و سپس آنها را مجازات و عذاب میکند یااینکه بندهی دیگری را عذاب میکند. مکاتبی که چنین سوالهایی را مطرح میکنند و آنها را میپرورانند، مسیحیانی هستند که عیسی را انسانی عاقل، حکیم و دلیر و باجرات قلمداد میکنند تا پسر خدا.
تصمیمهای اتخاذ شده توسط مجموعهای از فیلمسازان دربارهی بازنمایی تصلیب، قسمتی از مطالعات دوهزار سالهای است که دربارهی نماد و نشانهی نخستین و اولیهی مرموز، نافذ و تکاندهندهی مسیحیت انجام شدهاست -تصویر مردی خونین، تقریبا عریان، نیمهجان و به صلیب آویخته شده. دریافت و درک فیلمسازان از تصلیب، هستهی مرکزی و نقطهی اصلی یک فیلم قدیسی است، چه فیلم دربارهی مسیح باشد یا فرد قدیسی که زندگیش از زندگی مسیح الگوبرداری شدهاست.
کار رنه ژرار (Rene Girard) میتواند کمکی برای ما باشد تا دربارهی دیدگاه (یا دیدگاههای) فیلم قدیسی در موضوع تصلیب، قربانیکردن و رنجکشیدن بهطور کل، به طبقهبندی بپردازیم. در دورهی اخیر، ژرار احتمالا جالبترین تفسیر را دربارهی تصلیب و قربانی انسانی (که اواعتقاد دارد زمانی در تمام جوامع انسانی بهکاربستهمیشد) پیشنهاد کردهاست. علاوه بر این، توضیحهای او دربارهی مکانیسم قربانیشدن برای دیگران (بلاگردانی) بهمثابهی روش اتحاد یک اجتماع و بحثهایش پیرامون انجیلها، روش مناسبی برای بررسی فیلمهای قدیسی قربانیگرا فراهم آورد. مانند بسیاری از مکاتب ادبی، ژیرار مسیح را با قربانی دیگری مقایسه کرد که به فرهنگ غربی نزدیکتر بود: ادیپ (Oedipus). او ادیپ را بلاگردان نمونه و سرمشق تشخیص داد: داستان ادیپ، همهی کلیشههای یک "متن شکنجهای" (Persecution Text) را داشت؛ متنی که توسط شکنجهگرها نوشتهمیشد، کسانی که انگیزههای ناخودآگاه کارهای خود را درک نمیکردند. شهر تب (Thebes) از طاعون رنج میکشید و میخواست علتی برای این گرفتاری و مصیبتها پیدا کند (کسی که بتواند او را مورد سرزنش قرار دهد). در نهایت معلوم شد، شاه آنجا، ناآگاهانه پدرش را کشته و با مادر خود ازدواج کرده است (اهالی شهر، ادیپ را متهم به پدرکشی و زنای با مادر خود کردند، جرمهای بزرگ و سنگین علیه نظم و سلسلهمراتب اجتماعی - یا بهاصطلاح لوی استروس (Levi-Strauss) "تمایز" (Differentiation) ).
ادیپ وقتی با مدرک جرمش مواجه شد، مسوولیتش را پذیرفت، خودش را کور کرد، تبعید را قبول کرد و از آن شهر شوم رفت. ژرار به این مساله اشاره میکند که وقتی ما درمقابل داستانهایی مثل ادیپ قرار میگیریم، به آنها همچون یک اسطوره، و با اسطورهها نیز بهمثابهی یک متن برخورد میکنیم و به دنبال سند تاریخی آن نیستیم. اما ما با پذیرفتن و قبولکردن داستان ادیپ ، در حقیقت نقطهنظر و دیدگاه شکنجهگرها را میپذیریم. بهعبارت دیگر، باور خود را معطوف به فرایند "اسطورهسازی" (Mythologizing) میکنیم؛ فرایندی که نسبت به مسالهی کشتار جمعی یا تبعید، جهت اصلاح یا تصفیهی یک اجتماع، اغماض میکند و آن را بهعنوان مسالهای مهم در نظر نمیگیرد.
ژیرار بیان میدارد وقتی دیدگاه شکنجهگرها را نمیپذیریم، (علت آن) مثالها و نمونههای موجودی است که ما را قادر میسازد تا به جداسازی واقعیت تاریخی از اسطوره بپردازیم و با راوی بهمثابهی یک منبع غیرقابل اعتماد، برخورد کنیم. به عنوان مثال یادداشتی تاریخی در قرن 14 در فرانسه که شعری است از گیوم دوماشو (Guillaume de Machaut) در دوران مصیبت و طاعون- شاعر میگوید مردم شهری که از بیماری مرموزی میمردند، کشف کردند، این بیماری بهواسطهی یک یهودی بوجودآمده، چراکه او آب رودخانهها را مسموم کرده است. آنها نیز تمام یهودیها را کشتند و مصیبت و بیماری نیز بهپایان رسید. ما اعتقادی به وقایع درون چنین حکایتها و داستانهایی نداریم، اما با این وجود به این مساله نیز آگاهی داریم که زمانی مصیبت و بلایی بوده و یهودیها نیز قتلعامشدهاند. این متنها، بهواسطهی اعتمادی که راویان آنها از درک و فهم خود داشتند، دربارهی فرایند قربانیکردن یا بلاگردانی بهشدت افشاگرانه و برملاکننده هستند. راویان این متنها، نحوهی عمل فرایند بلاگردانی را به نحوی آشکار و برملامیکنند که یادداشتها و منابع مدرن، نمیتوانند به آن نحو این کار را انجام دهند.
نکتهای که ژرار به آن اشاره میکند این است که ما باید به همان شکلی که متن گیوم دوماشو را بررسی میکردیم به تمامی اسطورهها بنگریم، اسطورههایی که دربارهی پایه و اساس یا بازسازی و احیای یک جامعه از طریق خشونت جمعی و قانونمند است. ما باید تشخیص دهیم که اسطورهها به کشتار واقعی اشاره دارند و باید شروع کنیم به درک و فهم الگوهای جهانی انسانیِ که دربارهی چگونگی پیشآمدن خشم و کشمکش یک گروه برسر یک قربانی و انداختن گناه و جرم بر گردن او است؛ قربانیای که از بین بردن او میتواند، اجتماع را متحد و تصفیه و پاک کند. ژرار بیان میکند، علت جدیگرفتن اسطورهها و اهمیت اساسی و حیاتی آنها در این است که، اسطورهها الگوهایی را به ما یاد میدهند که امروزه آنها را دنبال و از آنها پیروی میکنیم، بهنحویکه قادر به دیدنشان نیستیم؛ ما نسبت به بلاگردانی خودمان به همان اندازه کور هستیم که گیوم دوماشو نسبت به خود بود.
اسطورههای قدیمی، قسمت دومی نیز دارند که در داستانهای شکنجهای قرون وسطی و مدرن وجود نداشتند: تغییر شکل بلاگردان به یک ناجی. ازآنجاکه یک قربانی منتخب باعث بوجود آمدن کشمکش و نزاع یا شیوع بیماری شده، همان شخص نیز مسوول شفا و درمان است. قدرت عظیم و شگرف منسوب به بلاگردان که باعث بوجودآمدن زیان، بدی و شرارت میشد، حال باعث رستگاری و نجات میشود. طی این فرایند مقدسشدن، قربانی حالا یک خدا یا فردی مقدس شدهاست. گیراد اعتقاد دارد که یک چیز مقدس همیشه با خشونت یک ارتباطی داشته است. در داستان ادیپ نیز وقتی او پس از مدتی برمیگردد به اهالی تب میگوید، من با تن شکنجهدیده آمدم، ارزش این تن بیش از زیبایی آن است و درنهایت ادیپ، حالت مقدس پیدا میکند.
تری ایگلتن (Terry Eagleton) "فقر درونی" (Subjective Distitution) ادیپ را به مسیح شبیه میکند، وقتی مسیح برای سه روز به جهنم هبوط میکند؛ این نشانهای از اتحاد و وحدت او با رنج و ناامیدی است. ایگلتن معتقد است مسیح این کار را از روی دلسوزی و همدردی انجام میدهد و بهموجب آن، اجتماع را نجات و التیام میبخشد.
ژرار این تصاویر را هم از نقطهنظر شکنجهگرها و هم از نقطهنظر شاهدان آن نگاه میکند. به نظر او تفاوت عمده بین انجیل و ادیپ این است که، ادیپ از دیدگاه شکنجهگرها نوشته شده که برای شکنجههایشان به خود حق میدهند، درصورتیکه متون مقدس اتهامها را اشتباه میپندارد و مجازات را ناعادلانه میداند؛ به نظر او، ادیپ یک متن شکنجه است، در حالیکه انجیل، متنی است که کل فرایند اسطورهشناسی را تشریح میکند. انجیل به بیگناهی مسیح تاکید میورزد (که با جرم ادیپ در مغایرت قرار دارد) و توضیح میدهد که مسیح چگونه به اشتباه، متهم، شکنجه و اعدام شد و در نتیجهی شکنجه و مرگش، در پایان نیز به عنوان یک نجاتدهنده ظاهر شد.اما آیا کارکرد فیلمهای قدیسی از نوع عرفی، حقیقتاً بهمثابهی توضیح و شرحی بر فرایند ناخودآگاه اجتماعی است؟ آیا آنها ما را نسبت به خطر بلاگردانی و کشتن یک بیگناه، هوشیار وآگاه میکنند؟ به عقیدهی من آنها اینگونه نیستند. اکثر فیلمها دربارهی مسیح، مثل انجیل از بیعدالتی به تصلیب کشیدن دفاع میکنند، اما بعد از آن، از ایدهی قربانی جایگزین حمایت میکنند؛ به این شکل که خدای پدر، خود ترتیب اعدام را داد و مسیح از روی میل، خود را بهعنوان قربانی پیشنهاد کرد.
درفیلم سلطان سلطانها (The King of Kings) اثر دی میل (De Mill, 1927) مسیح در مقابل دستبند خوردهشدن دستهایش، مقاومت کرد، در اکثر فیلمها، مسیح به یهودا میگوید که عجله کند و آنچه را که باید، انجام دهد؛ تقریبا در همهی فیلمهای مسیحمحور، نجاتدهنده، درست قبل از مرگش، جملاتی مانند "بالاخره انجام شد و به تحقق رسید" بهزبان میراند.
آیا فیلمهای قدیسی سنتی، به تصلیب عیسی یا سوختن ژاندارک از دید یک بیگناه نگاه میکردند؟ من معتقدم، خیر. بهخاطر واقعگرایی سینما و اینکه قادر است تصاویر را از زاویهدیدهای گوناگون نشان دهد، فیلمها مقداری آزادی به ما میدهند تا نحوهی بینش، دید و تفسیر خودمان از آنچه بر صفحه ظاهر میشود را انتخاب کنیم. فیلمهای مسیحمحور و دیگر فیلمهای مقدسمابانهی قدیسی، عکسالعمل دوگانهای میطلبند. آنها هویت خود را با قربانی معرفی میکنند (فیلمهایی که دربارهی مسیح، ژاندارک و بقیهی قدیسین است، اغلب با تولد قهرمان و دوران کودکی شروع میشود؛ روشی که اغلب بهدنبال وصلکردن ما به شخصیت اول داستان است) آنها همچنین تصفیه (تزکیه) و تجربهی زجرآور بلاگردانبودن را، با نشان دادن تصاویر شکنجه مجاز میشمارند. به عبارت دیگر، آنها ما را دعوت
میکنند به اینکه روایت را در یک زمان، هم بهعنوان متن الهامی و هم متن شکنجهای ببینیم. فیلمهای قدیسی، شکلهای شکنجهی بسیار شدید قهرمانها را بهتصویر میکشند، آنها در همان لحظه، جشنهای شاد و هیجان انگیزی را نیز نشان میدهند.
سرگرمی شبه آیینی و الگوهای روایی
فیلمهای قدیسی مسیحی، مخصوصا در توصیفهایشان دربارهی تصلیب، تیپ خاصی از تماشاگرها را میطلبند. در بعضی از مطالعات ادبیات سینمایی گفته شده که فیلمهای ژانری بهمثابهی آیینهای مردمپسند عمل میکنند، من اصطلاحی را پیشنهاد میکنم تا تجربهی غیرمستقیمی را توصیف کند که به طور خاص توسط سینمای قدیسی فراهم میشود. فکر میکنم اصطلاح "شبه آیینی" (Ritualoid) یک تجربهی کاذب آیینی را نشان میدهد؛ این کلمه شبیه اصطلاح "شبهگذار" (Liminoid) است، اصطلاحی که توسط ویکتور ترنر (Victor Turner) ابداع شده تا تجربهی شبهگذار بینظمیای را توصیف کند که مشخصهی بسیاری از اجراهای فرهنگی مثل کارناوالها، جشنوارهها و تاتر است.
تاکید من بر روی واژهی "سرگرمی" (Entertainment) اشاره به معنای ریشهای کلمه دارد که -همانطور که ترنر اشاره کرد- به آن توجه نشده و نادیده گرفته شده است. تاتر، یک فریم و فضای شبهگذاری را خلق میکند که در آن روشهای دیگر فکر کردن و عمل کردن، میتواند نیابتاً و غیرمستقیم اجرا شود. هدف تاتر شاید این باشد که تماشاگر را تغییر دهد یا باورهای خانوادگی او را تقویت و استحکام بخشد یا تماشاگر را به هر دوی این واکنشها وادارد. فیلمهای قدیسی هم به همین نحو عمل میکنند. شخصی ممکن است با یک شیوهی خاص تفکر احساس ناخوشایند یا سرخوشی، لذت یا سرگرمی کند (یا ترکیبی از تمام این حسها را با هم داشتهباشد).
تا اینجا به تعدادی از مهمترین خصوصیات فیلمهای سنتی قدیسی مسیحیت اشارهکردم: لوکیشنهای معمول و مرسوم، شخصیتها، صداها، زمان درهمتنیدهشدهی خاص ژانری و یک احساس بیزمانی و جاودانگی، مفاهیم مرتبط با رنج و عذاب؛ معجزات و احساس نزدیکی با قلمرو آسمانی و روحانی، احساس نوستالژیک نسبت به دوران قدیمیتر؛ و نمایش و ترسیم مرگ رنجآور و شکنجهآمیز. الگوهای کلی و عمومیای نیز برای روایت وجود دارد. یک عنصر روایتی معمول و رایج، شامل شکگراها و شخصیتهای بدگمان و عیبجو است که تفاسیر عوامفریبانهای دربارهی عقیدهی مذهبی در اوایل فیلم ارئه میکنند، فقط برای اینکه در پایان نادرست بودن آن را اثبات کنند. این شخصیتها -که اغلب شوخ و بذلهگو، جذاب و خاکی هستند- هنرپیشههای بدلی برای تماشاگر مدرن هستند؛ آنها باعث میشوند که ایدههایی مثل معجزات و بهشت در آخر فیلم راحتتر مورد قبول واقع گیرد.
قهرمان سینمای قدیسی یک تراژدی بهنسبت قابل پیشبینیای را دنبال میکند. او (مذکر یا مونث) توسط خدا برگزیده میشود تا بینش و نگرشی ورای دنیای معمول و روزمره ارائه کند. ژاندارک توسط قدیسین، تحت بازرسی قرار میگیرد، کسی که رهبری یک ارتش را برعهده میگیرد و یک کشور را نجات میدهد. برنادتو (Bernadette) بانویی را میبیند. مسیح دیدگاه یا عقیدهای دارد که او "قلمرو خدا" (The Kingdom of God) یا "قلمرو بهشت" (The Kingdom of Heaven) نامیده است. قهرمان میخندد و متهم به جنون، دروغ یا جنایت میشود، اما از دیدگاه و نگرش خود دست برنمیدارد، حتی تحت محاکمه، تهدید و شکنجه. آنچه باعث میشود، قهرمان مذهبی تا این حد برای حکومتها، خطرناک و برای عموم مردم جذاب باشد، این حقیقت است که او چیز باشکوه و عظیمی دیدهاست، نشانهای که چیزی ورای دنیای روزمرهی فقیران است.
فیلمهای قدیسی مسیحی اغلب با اشاره به یک پیشگویی شروع میشوند که کل فیلم را دربرگرفته است. این حس پیشگویی، کارکردهای گوناگونی دارد؛ ثابت میکند که یک طرح الهی وجود دارد: این احساس که خدا همه چیز را بهشدت تحت کنترل خود دارد و موجودات انسانی نمیتوانند آنچه را خدا امر کرده، تغییر دهند. پیشگویی همچنین اشاره به حضور یک حقیقت ابدی و لایتغیر دارد، علاوه بر آن، جهت ترکیب روایتهایی مورد استفاده قرار میگیرد که اغلب در تضاد باهم قرار دارند: تاریخ و کتاب مقدس.
فیلمهای متفاوت و غیرعرفی که دربارهی شخصیتهای مذهبی مسیحی است، (مثل فیلمهای انجیل به روایت متیِ (The Gospel According to Matthew) پیرپائولو پازولینی، و مسیح مونترالِ (Jesus of Montral) دنیس آرکاند (Denys Arcand) و...) موضوعات خود را بهطور کامل، متفاوت ارائه میکنند. آنها معمولا -نه همیشه- از نشان دادن تصاویر معجزهآسا خودداری میکنند. این فیلمها، غالباً به این مساله اذعان دارند که اطلاعات کافیای در مورد شخصیت اصلی ارائه نمیکنند؛ همچنین از روی عمد، اشاره به اشتباهها و خطاهای مشابهی میکنند که بین نهادهای مذهبی قدیمی و مدرن وجود داشت؛ گاهی نیز دیدگاه مکاتب جدید را مطرح میکنند؛ و از احساس یقین و اطمینانخاطری اجتناب میورزند که بهواسطهی تاکید بر پیشگویی، استفاده از صدای راوی و اشاره به حقیقت لایتغیر بهوجود آمده است.
در بازنمایی قهرمان مذهبی، فیلمهای غیرعرفی بیشتر دوست دارند شخصیت کسی را بهتصویر بکشند که شک، ستیز و مجادله میکند و تمایلات و خواهشهای جنسی دارد. فیلم انجیل به روایت متیِ پازولینی با صحنهی قوی زیبایی شروع میشود که در آن مری (Mary) در حالیکه باردار است ژوزف (Joseph) را برای اولین بار ملاقات میکند. مسیح مونترالِِ دنیز آرکاند نیز، رستاخیز را بهعنوان آرزوی خیالی پیروان راستین و حقیقی مسیح مطرح میکند. بعضی از فیلمهای قدیسی مسیحی، ویژگیهای فیلمهای سنتی و غیرعرفی را با هم ترکیب میکنند.
فیلم آخرین وسوسهی مسیحِ (The Last Temptation of Christ) مارتین اسکورسیزی (Martin Scorses) -بر مبنای رمانی از نیکس کازانزکیس (Nikos Kazantzakis)- ایدهای را مطرح میکند که هیچگاه در یک فیلم سنتی مذهبی مطرح نخواهد شد، اما در فیلم از تکنیکهای رایج و مرسوم هالیوودی، زیاد استفاده کرده است.
فصلها دربارهی انواع مختلف سینمای قدیسی مسیحی صحبت خواهند کرد. فصل 2 خلاصهای از ژانر تاریخی از دههی 1890 تا اوایل قرن 21 را ارائه میکند، و فصل 3 خلاصهای از نوشتههای انتقادی درمورد فیلمهای مذهبی است. فصل 4 با متمرکز شدن بر یک فیلم، سینمای قدیسی مسیحی را بهعنوان یک شکل نمایش مورد بررسی قرار میدهد، فیلمی که بسیاری از رسوم و قراردادهای رایج فیلمهای قدیسی قدیمی را نقض میکند و برخلاف آنهاست، یعنی فیلم سلطان سلطانهای(King of Kings) نیکلاس ری (Nicholas Ray). فصل 5 دربارهی فیلم قدیسی بهمثابهی فیلم تسلیدهنده و آرامشبخش صحبت میشود و یک فیلم عامهپسند که درطول جنگ جهانی دوم ساختهشده را مورد بررسی قرار میدهد: فیلم آواز برنادتیِ (The Song of Bernadette) اثر هنری کینگ (Henry King). فصل 6 از یک فیلم قدیسی موزیکال بحث میکند به نام عیسی مسیح ستارهی درخشانِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ (Jesus Christ Superstar) نورمن جویسون (Norman Jewison) و ساخت مجددی با همان عنوانِِِِِ که توسط نیک موریسِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ (Nick Morris) ساخته شد. کارگردان در اینجا از داستان و موسیقیِ مشابهی استفاده میکند، اما با ایدههایی متفاوتتر. فیلمهای غیرعرفی، موضوع فصل هفتم است، که بهطور خلاصه درمورد فیلم انجیل به روایت متیِِِ پازولینی در 1964 بحث کرده است و بعد از آن بر فیلمی تمرکز میکند که عقاید متعدد مکاتب انجیلی اخیر را ترکیب میکند: مسیح مونترالِِ دنیس آرکاند (1989).
دو برداشت نسبت به فیلم ژاندارک در فصل 8 بحث میشود که تصویر آرام مصائب ژاندارکِ (The Passion of Joan of Arc) کارل تئودور درایر (Carl Theodor Dreyer )، و یک فیلم استثمارگرایانهی خشن اخیر، فرستاده: داستان ژاندارکِ (The Messenger: The Story of Joan of Arc) لوک بسون (Luc Besson's) را بررسی میکند. و بالاخره فصل 9، دربارهی دو فیلم بحث میکند که بر مسیح بهعنوان یک قربانی مقدس تمرکز یافته است: فیلم بحث برانگیز آخرین وسوسهی مسیحِِ مارتین اسکورسیزی (1988) و مصائب مسیحِِ مل گیبسون (2004)
فصل دوم: نگاه تاریخی
این فصل سیر تاریخی تحول فیلمهای قدیسی را نشان میدهد. روش نویسنده به این ترتیب بود که به ذکر مهمترین فیلمها در هر دورهی تاریخی میپردازد، سپس، توضیحی دربارهی سبک و نگاه حاکم در هر فیلم و ویژگی بارز آن ارا ئه میکند.
قدیمیترین فیلمهای قدیسی در مسیحیت از نمایشهایی رشد و توسعه پیدا کرد که دربارهی مصائب مسیح بود، همانطور که کارل موسر (Charles Musser) اشارهمیکند، آمریکا تاریخ پرآشوب و پر تلاطمی داشت. آن تاریخ پرآشوب بر نحوه و سبک اولین فیلمهای مذهبی که در آمریکا به شکل عمومی به نمایش درآمد، به طرز قابل توجهی اثر گذاشت. به طور مثال، در 1879 نمایشی که دربارهی مصائب مسیح بود، مجبور شد آخرین صحنهاش را حذف کند، چراکه اعتراضات شدیدی توسط مردم صورت گرفته بود، مبنی براینکه بازیگر نقش مسیح (سالمی مورس (Salmi Morse))، مخصوصا در طول شکنجه و به تصلیبکشیدهشدنش، به مقدسات (ساحت مقدس مسیح) توهین کرده بود. در همان سال یک اتفاق دیگری نیز افتاد که باعث شد، فیلمهایی با محوریت موضوع مصائب مسیح مورد پذیرش قرار گیرد. آن اتفاق، نمایش مشهوری بود که در یکی از روستاهای باواریا (Bavaria) یعنی آبرامرگیو (Oberammergau) اجراشد؛ این کار توسط واعظ مسافری به نام جان استادرد (John L.Stoddard) بهوسیلهی 50 اسلاید شهرفرنگی صورت گرفت. او برای اهالی روستا از روی تصاویر سخنرانی میکرد، و همان مردمی که آنگونه اعتراض کرده بودند،این بار استادرد را تحسین میکردند. در دههی بعد مردم، کار او را دنبال میکردند. در اثر آشنایی آمریکاییها با آن نمایش مشهور، کمکم این نوع نمایش (نمایشهایی با محوریت مسیح و مصائب او) متداول شد و موضوعهای مذهبی، مورد علاقه و محترم قرار گرفت.
در اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 فیلمهای مذهبی دیگری، علاوه بر فیلمهای مصائب محور ساخته شد. بعضی بر کل زندگی مسیح و بعضی بر قسمتی از زندگی او، تمرکز کردند. شخصیت ژاندارک نیز، موضوع فیلمهای زیادی بود.
فیلمهای صامت
گروهی از فیلمهای قدیسی، صامت بودند، یکی از بهترین فیلمهای صامت که تمام خصوصیات یک فیلم قدیمیِ ِمسیح محورِِ قوی را در خود خلاصه کرده بود، فیلم از آخور تا صلیب (From the Manger to the Cross) سیدنی الکات (Sidney Olcott ) بود. یکی از خصوصیات مهم این فیلم، میاننویسهای متعددی بود که بر مبنای انجیل مشهور و عامهپسند "تیسوت" (Tissot Bible) نوشته شده بود که حقیقتاً انجیل نبود، بلکه تاریخچهی زندگی مسیح بود؛ ویژگی مهم دیگر، نورپردازیهای قویای بود که مسیح را نورانی و شخصیتهای شرور را تاریک نشان میداد و بالاخره، شخصیتپردازی مثبتی که از زنها نشان داد و نقش مهمی که در زندگی مسیح داشتند، چیزی که در این نوع فیلمها نادر بود، چراکه در آنها اغلب چهرهی منفیای از زن ارائه میشد. این فیلم ویژگیهای دیگری نیز داشت که در اینجا به علت طولانیشدن مطلب به آن اشاره نمیشود.
اواسط قرن 20: مسیح و ژاندارک
در دههای میانی قرن بیستم بیشتر فیلمها بر اشخاص روحانی و مقدسی مثل ژاندارک، برنادتی (Bernadette) و... تمرکز یافتهیافته بود. اگرچه در اوایل و اواخر این دوره، فیلمهای قابل توجهی دربارهی مسیح ساخته شد. اولین فیلم صدادار دربارهی مسیح، در فرانسه توسط داویویر (Duvivier) (1935)ساخته شد که در انگلیس متهم و در آمریکا تحت عنوان گورستان (Golgotha) اکران شد. باوجودیکه این فیلم درمورد هفتههای آخر زندگی مسیح بود، فیلمی عرفی و سنتی در مصائب مسیح نبود. بیشتر فیلم درمورد شخصیتهایی بود که در سرنوشت مسیح موثر بودند: کنت سنت ژرمن (Pontius Pilate) و فریسیها (Pharisees). تصاویر مسیح یا از زاویهی دور یا از پهلو یا پشتسر بود. در این فیلم برعکس فیلمهایی که در دهههای بعدی ساختهشد، تلاشی در این جهت نمیکرد که بخواهد مسیح را بهعنوان شخصیت متمایز و ویژهای نشان دهد.
در همان سال، فیلمی نامتعارف درمورد ژاندارک در آلمان ساخته شد که او را فردی ساده و ابله نشان میداد. اما در اواخر این دهه، فیلم ژاندارکِ (John of Arc) ویکتور فلمینگ (Victor Fleming) (1948) در آمریکا به نمایش درآمد که موفقیت زیادی بدست آورد و جوایز فراوانی گرفت. ژاندارک در اینجا، بهعنوان فردی مذهبی، اندیشمند و دلسوز ملت خود و سرنوشت آنها معرفی شد. سپس، نویسنده دربارهی روایتهای مختلفی صحبت میکند که از ژاندارک در فیلمهای مختلف این دوره شده است.
فیلمهای حماسی مسیحی-رومی
در چهار دههی بعدی، فیلمهای کمی دربارهی موضوعهای مذهبی در مسیحیت ساخته شد. در آمریکا عقاید مذهبی درحال تغییر بود، از طرف دیگر در دهههای 1940-1950 فیلمسازها با مشکل دیگری بهنام خیل عظیم تماشاگران تلویزیونی، مواجه شدند؛ تنها راهحل این بود که در فیلم، چیزهایی به نمایش گذاشته شود که تنها در صفحههای بسیار بزرگ بتوان آنها را ارائه داد. حماسههای مذهبی و مخصوصا، حماسههای مسیحی-رومی این گونه بودند. این فیلمها شبیه فیلمهای قدیسیاند، با این تفاوت که در آنها از صحنههای نمایشی تصویری-بصری و درام بیشتری استفاده میشود. تفاوت دیگر نیز این است که اکثر فیلمهای حماسی براساس رمانهایی است که شخصیتهای آنها تاریخی است، حال آنکه در فیلمها، تخیلی و خیالی است. همچنین شخصیتهای اصلی در اینجا، انسانهای معمولی و فانیای هستند که توسط خدا انتخاب نمیشوند، معجزه نمیکنند و با موجودات آسمانی ارتباط ندارند.
فیلمهای مسیحی-حماسی، پیشزمینه و سابقهی مهمی برای فیلمهای قدیسی هستند. مسیحیتی که آنها بهتصویر میکشند، قهرمانانه، درنبرد، دلیر و باشکوه و ابهت است. اکثر سینماروهای آمریکایی با شخصیتهای اصلی این فیلمها آشنا هستند؛ آنها همچنین میتوانند به قهرمانهای داستان بپیوندند و درنهایت، همچون قهرمان فیلم -به صورت غیرمستقیم- به مسیح پیوند خورند. فیلمهای مسیحی-حماسی، میتوانند تعریف ارائهشده از مسیحیت در فیلمهای قدیسی را بسط و گسترش دهند؛ بسیاری از این فیلمها، نبرد بین مسیحیهای مومن و خوب علیه امپراطوری شرور و بدنهاد را، ارتباط میدهند به جنگ سرد دههی 1950 و اوایل دههی 1960 .
نویسنده در این قسمت، مهمترین فیلمهای دههی 1960 را معرفی میکند. بعد از آن هم دربارهی تجدیدنظرگرایی ژانری و مذهبی دههی 1970 تا اواسط دههی 1990 صحبت میکند. با انقلاب فرهنگی اواخر دهه1960، فیلمهای قدیسی نیز نسبت به قبل تغییر یافت. فیلمسازها در این دوره میخواستند محدودیتها و قیود ادبی و الهیاتی را کنار بگذارند و شکلهای جدید اظهار و بیان را رشد و گسترش دهند، مثل ساخت فیلم موزیکال عیسی مسیح: ستارهی درخشان در 1973 که به آن اشاره شد. بعضی از فیلمها در این دوران، مسیح یا یک قدیس را به شکلهای نامعمول و تعجببرانگیز به تصویر میکشیدند، اما بههیچعنوان بحث پرمعنی و معناداری را به آن نمیآمیختند. در این دوره، دو فیلم بسیار مهم تجدیدنظرگرا وجود داشت: مسیح مونترالِِ دنیس آرکاند و آخرین وسوسهی مسیح مارتین اسکورسی. آخرین فیلم بسیار مهم در این دوره، مسیحِِ (Jesus) پیتر سایکس و جان کریش (Peter Sykes and John Kirsch) است، فیلمی غیرتجاری با انبوهی از تماشاگران؛ یک فیلم خوشساخت که مسیح را بهصورت فردی با گرمای انسانی و قدرت الهی، بهتصویر کشید. این فیلم پیامهای انسانی فرامذهبی مثل دعوت به خوبی، بخشش، مهربانی و عشق و امثال آن داشت. مسیح، فیلمی متجدد بود. راوی در خط بین دنیای فیلم و سخنرانی کردن، در حرکت بود، به تماشاگران نزدیک میشد، از آنها سوال میکرد و خلاصه آنها را به مشارکت دعوت میکرد.
در پایان فصل، نویسنده فیلمهایی را که در سالهای پایانی هزاره ساختهشده بررسی میکند، او میگوید وقتی حق مذهبی بهعنوان یک عامل سیاسی قدرتمند ظاهر شد تا نهادهای اجتماعی آمریکا را مسیحی کند، سینمای قدیسی تجاری دوباره تغییر پیدا کرد. اکثر فیلمها، جستجوی خود را جهت ارائهی یک شکل انسانیتر و کمتر متعصب از مسیح قطع کردند و از تصاویر کامپیوتری و بازنمایی سینمایی سکس و خشونت، بهره گرفتند. در این نوع فیلمها -که حالا طرفدارهای زیادی پیداکرده است- مسیح و ژاندارک مثل نوجوانهای عادیای هستند که قدرتهای خاصی دارند، اما فاقد نیروهای روحانی و معنویای هستند که آنها را از دیگران متمایز سازد.
فصل سوم: نگاه انتقادی
این فصل، به نقد و بررسی دقیقتر نوع عرفی و غیرعرفی سینمای قدیسی میپردازد. نویسنده در این قسمت، به توضیح بیشتر و همهجانبهتری از نوع غیرعرفی میپردازد. گریس این کار را از طریق معرفی مهمترین کتابهایی انجام میدهد که مرتبط با این حوزه است (انواع فیلمهای مذهبی) و درحین مطرح کردن مهمترین مباحث کتابها، به شرح و بسط ویژگیهای عرفی و غیر عرفی فیلمها نیز میپردازد.
تا وقتی این کتاب، سینمای قدیسی را معرفی نکردهبود، مکتبی دربارهاش نوشتهنشده بود. اگرچه، در مطالعات مرتبط با این حوزه، مسائل مهم زیادی مطرح شده بود مثل فیلمهای زندگینامهای (Biopic)، معنوی (Spritual)، مسیحمحور (Jesus) و فیلمهای حماسی انجیلی (Biblical Epic). نوشتههایی که دربارهی این نوع فیلمهاست، برای فیلمهای قدیسی، دلالتها و معانی ضمنیای قائل هستند. آنها اشاره به مسائلی همچون الگوهای روایی، سوال دربارهی یک الگوی سینمای مذهبی و ایدئولوژی دارند. کتابی که توسط جرج کاستن (George Custen) به نام "چگونه هالیوود تاریخ عمومی بنا نهاد" (How Hollywood Constructed Public History) نوشته شد، اولین کتاب دربارهی نحوهی عملکرد سینمای زندگینامهای هالیوود بود. او در این کتاب گفته بود، استفاده از نام واقعی شخصیت بسیار مهم است، زیرا واقعیبودن روایت زندگی آن فرد را به بیننده القا میکند، گویی این فیلم، تحقیقی تاریخی است. این در حالیاست که ممکن است شخصیتهای خیالی و غیرواقعی زیادی در فیلم باشد. اگر اسم شخصیت، خیالی باشد، بیننده به صحت تاریخی فیلم اعتماد نمیکند، حتی اگر صحت تاریخیاش بیشتر از قبلی باشد. نویسنده تقسیمبندی واضح و مشخصی بین فیلمهای زندگینامهای و شکلهای غیرمستقیم زندگینامهی تاریخی-سینمایی انجام داده است که در بحث فیلمهای مرتبط با قهرمانان مذهبی، برای ما اهمیت بسزایی خواهد داشت.
کاستن ویژگیهای مهم فیلمهای زندگینامهای را شناسایی کرد که تعدادی از آنها برای فیلمهای قدیسی نیز کاربرد داشتند: قهرمان فیلم معمولا چهرهی با ابهتی دارد، درعین حال، فردی معمولی و عادی نیز است. فیلم معمولا در همان دقایق اولیه، موفقیتهای قهرمان را نشان میدهد، در نتیجه باعث میشود شهره و آوازهی قهرمان چیز عجیب و فوقالعادهای برای بیننده نشود. این قهرمان بر تمام شک و شبههها غلبه مییابد و با جهانی مبارزه میکند که دیدگاه و بینش او را نمیفهمند و نسبت به اجتماع خود بیگانه و غریبه میشود. آنها معمولا متهم شده، به محکمه میروند و سکوی محکمه را، بهمثابهی سکویی جهت تشریح عقاید خود قرار میدهند. در نهایت این افراد نشان میدهند که تغییر اجتماعی امر ممکنی است. تا اینجا، فیلمهای قدیسی با این نوع فیلمها خصوصیات مشترکی داشتند، اما بعضی از عناصر فیلمهای قدیسی در فیلمهای زندگینامهای نیست؛ مثلا قهرمان این فیلمها، برگزیده شده از طرف خدا هستند، معجزه میکنند، صداهایی را میشنوند و چیزهایی را میبیند که دیگران نمیشنوند و نمیبینند. در این ساختار، حوادث از جانب خدا یا یک پیامبر پیشین، پیشبینی میشود؛ افراد شکاک بواسطهی معجزاتی که میبینند، مغلوب و شکستخورده میشوند؛ بیعدالتیهایی این دنیایی نیز همچنان باقی میمانند تا در آن دنیا به مجازات واقعی و حقیقی خود برسند. توضیحات نویسنده دربارهی ساختار و دیدگاه رایج فیلمهای زندگینامهای، باعث تفکیک و تمایز فیلمهای قدیسی از دیگر ژانرها میشود.
در قسمت بعد، کاستن نوشتههایی را بررسی میکند که دربارهی فیلمهای معنوی است. اکثر این نوشتهها بر فیلمهایی متمرکز شده که موضوع آنها غیر مذهبی است. این آثار، امر مقدس را از نقطهنظرها و دیدگاههای مختلف بررسی میکند. آنها بر یک سبک مذهبی خاص اتفاق نظر ندارند (سبکی که برای توصیف زندگی یک قدیس، مناسب باشد).
سه اثر اولی که در کتاب به آن اشاره شده است، بر سه خصوصیت تاکید میورزد: پراکندگی (Sparseness)، منع و محدودیت (Restraint) و یک شکل از تعالی (Transcendence) که بهواسطهی تعریف هر فرد از واقعیت روزمره، بدست میآید. اینها خصوصیاتی است که در اکثر فیلمهای هنری و قدیسی از نوع غیرعرفی یافت میشوند؛ درحالیکه ویژگیهای فیلمهای عرفی کاملا متفاوت از غیرعرفیهاست، این فیلمها (عرفیها) از صحنهپردازیها، لباسها، موسیقی و امثال این چیزها، بهصورت بسیار پر زرق و برق استفاده میکردند. عدهای معتقدند در اینگونه فیلمها، افراطی عمل شده و حالت تجملاتی و خودنمایی شدیدی پیدا کرده است. اما هدف از این تزیینها و زیورها این است که بیننده را به دنیایی برد که الان موجود نیست، اما در فیلم خلق شده است. فراوانی و وفور مادی در فیلم، فراوانی و وفور آرمانی فرهنگ سرمایهداری است، کارگردان از این مساله استفاده میکند تا قدرت و عظمت الهی را بیان کند و ما را آمادهی محو شدن و تمام شدنش کند (وقتی فیلم تمام میشود، باید به دوران بیخدایی خودمان برگردیم) به عبارت دیگر فیلم قدیسی تجاری، با شکوه و جلال و زرق وبرق مادیاش، ما را متوجه تهیبودن و پوچبودنی میکند که در نتیجهی توخالیبودن معنوی خودمان آن راتجربه کردیم. پراکندگی، تیرهرنگی و تلخی این فیلمها، ما را با حس نیازمندی و فقر وجودیمان مواجه میکند و راه تعادل و تعالی معنوی را نشانمان میدهد.
نویسنده سپس به معرفی کتابهایی میپردازد که در آنها فیلمهای مرتبط با زندگی اولیا و مقدسین، بررسی شده است. باوجودیکه اکثر فیلمها حول محور مسیح یا ژاندارک است، فیلمهای کمی نیز دربارهی قهرمانهایی با ویژگیهای مسیح است. سپس، کتابهایی را مرور میکند که فیلمهای مسیحمحور (فیلمهایی که صرفاً در مورد مسیح است) را بررسی کردهاند. بعد از آن یکسری از کتابها، فیلمهایی را مورد مطالعه قرار دادهاند که موضوع آنها انجیل است. این فیلمها که مبتنی بر کتب عهد عتیق و جدید است، دیدگاه مسیحی کارگردان را فاش و روشن میسازد. این فیلمها، داستانهای کتب عهد عتیق را بیان میکنند. اولین بار این رویکرد، توسط ریچارد کمبل (Richard H. Campbell) و مایکل پیت (Michael R. Pitts) اتخاذ شد. آنها در 1981، کتابی تحت عنوان انجیل در فیلمها: یک فهرست، (The Bible on Film: A Checklist, 1897-1980) نوشتند که در آن تمام فیلمهای مبتنی بر انجیل (هم عتیق و هم جدید) و برنامههای منتخب تلویزیونی بین سالهای مذکور را فهرست کرده بودند. این کتاب، اطلاعاتی را در این موارد به ما میدهد: تاریخ فیلم، اطلاعات مربوط به تولید و تهیهی فیلم، خلاصهی پلاتها و عقاید و نظرات دربارهی فیلم.
آخرین مبحث این فصل، دربارهی شخصیتهای مسیحی و تفاسیر الهیاتیِِ فیلمهای سکولار است. بیشترین نوشتهها حول محور مذهب و سینما، بر فیلمهایی تمرکز یافته است که بهشکل واضح و مستقیم، مذهبی نیستند؛ اما موضوع آنها مرتبط با یک یا دو مذهب است یا اینکه شخصیتی را توصیف میکنند که نمادی از مسیح یا شخصیت مذهبی دیگری است. نویسنده چند نمونه از این کتابها را میآورد و توضیح مختصری نیز دربارهی آنها میدهد.
کاستن در پایان بیان میدارد، مرور این کتابها نشان میدهد که نوشتن درمورد سینمای مذهبی بهطرز چشمگیری، پژوهش مدار، و موردپسند تودهی مردم است؛ اما تنها تعداد کمی از آنها، به تحلیل فیلمهایی میپردازند که دربارهی زندگی یک شخصیت مذهبی مسیحی است. فصلهای بعدی هدفشان این است که این جای خالی را پر کنند، به این طریق که فیلمهای ذکرشده در کتاب را با دیدگاه و نقطهنظر جدیدی بررسی کنند، دیدگاهی که دربارهی یک ژانر منحصربهفرد است، یعنی "سینمای قدیسی".
فصل چهارم: سلطان سلطانها
نمایش و ضدنمایش (Spectacle and Anti-Spectacle)
این فصل فیلم سلطان سلطانها را معرفی میکند و آن را در زمرهی فیلمهای قدیسی غیرعرفی و متفاوت قرار میدهد. در ادامه به توضیح بیشتر و کاملتری از فیلم میپردازیم.
در بسیاری از کشورها، نمایش، مذهب و فریب و خیال اصطلاحاتی مرتبط با یکدیگرند. گی دوبور (Guy Debord) در کتاب جامعه و نمایش (Society and Spectacle) میگوید، نمایش (Spectacle) چیزی است که گفته های مذهبی را دوبارهسازی میکند. در حال حاضر، بدگمانی و بیاعتمادی وسیعی وجود دارد که رهبران مذهبی و سیاسیون از نمایش استفاده میکنند تا قدرت و نفوذ خود را به نمایش درآورند. امروزه افراد تحصیلکرده، دیگر به عقاید قدیمیای اعتقاد ندارند که در آن، افراد علت طوفان و بلایای طبیعی را بهعنوان پیامهایی از آن دنیا میدانستند. با وجود پیشرفتهای علمی و درک علمیای که از حوادث طبیعت و... وجود دارد، باز هم نهادهای مذهبی بهجای اینکه دیگر دست از شکلهای قدیمی نمایش مثل مراسم دسته جمعی دعا و... بردارند، شکلهای جدیدی نیز با استفاده کردن از تکنولوژی به آن اضافه کردند.
در حال حاضر که در اوایل قرن بیست ویکم از تلویزیون چنین مراسمی پخش میشود، گویی واعظان به دنبال اثبات توانایی و قدرت خود برای فراخواندن نیروی معجزهآسای مسیح و فیلمبرداری کردن از نمایش داستان مسیح هستند. اکثر نمایشهای قدیسی از ابزار وامکانات خود استفاده میکنند تا اهمیت ایمان و قدرت عظیم خدا را به اثبات برسانند. اگرچه، دیگران نمایش را به کار میگیرند تا باعث برانگیختهشدن سوالهایی دربارهی پیشفرضهای سنتی و رایج و شکلهای عرفی و مرسوم بازنمایی شوند.
فیلم سلطانِ سلطانها اثر نیکلاس ری یک نمایش مذهبی باشکوه بود که میخواست بسیاری از قراردادها و عرفهای مرسوم ژانر را برعکس کند. این فیلم بهمثابهی یک گفتمان دربارهی بازنمایی زندگی مسیح است. در اینجا بسیاری از نمایشهای مرسوم و رایج در این نوع فیلمها وجود ندارد و به جای آن، کارگردان تصاویری را دوباره خود تصویرسازی کرد. سلطان سلطانها، برخورد نامعمول ویژهای نسبت به دو خصوصیت اصلی نمایشیاش، یعنی زیبایی و قدرت داشت. در این فیلم برخلاف فیلمهای مرسوم قدیسی، در تجلیل خود نسبت به بدن انسان، بیشتر بر زنها متمرکز بود تا مردها و بر کافرین و مشرکین متمرکز بود تا مسیح. در بازنمایی قدرت الهی نیز کارگردان مثل بقیه، از تصاویر سنتی برای اثبات قدرت الهی استفاده نمیکرد. نگاه ری به قدرت سیاسی هم غیرعرفی و سنتی بود. او از تصاویرسازیهای سنتی و مرسوم برای نشان دادن قدرت و ثروت رومیها استفاده میکرد، مثل صحنهی ابتدایی فیلم که در آن سربازان رومی را با لباسهای پرزرق وبرقشان و لباس مجلل امپراطور که از میان بیابان میگذشتند. همچنین مقاومت و ایستادگی یهودیها را بهمثابهی نمایش استقامت و شجاعت آنها به تصویر میکشید.
متن این فیلم متناقض و ناهمگون است، این مساله بهمقدار زیادی به خاطر تاریخسازی پیچیدهی آن است. باوجود ناسازگاریها و بیثباتیهای این فیلم، از یک جنبه تقریبا ثابت باقی مانده است: با استفاده از نمایش این فیلم، همچون یک نقد جاری و درحال تکوین عمل میکند که درواقع، اعتراض به ایدهایست که توسط پیشینیان مطرح شده بود، یعنی حذف مذهب درجه دوی یهودی. در این فیلم، یهودیها به صورت مردمی مظلوم بازنمایی شدند که مجبورند ظلم و جور سربازان روم را تحمل کنند. با اینکه بسیاری از الگوهای سینمایی در فیلم رعایت نشده است، این فیلم با استفاده از شکلهای سنتی نمایش، مثل موسیقی کلاسیک و اپرا هنری شد.
فیلم با نشان دادن دروازهی شهر اورشلیم شروع میشود، در حالیکه سپاهیان رومی درطول آن در حال حرکت بودند. آنها یکراست به صومعه میروند و یک ردیف از کشیشان را میکشند، فرماندهشان نیز میرود تا فلز گرانقیمت درون صومعه را بردارد، اما میبیند که آن فقط یک کاغذ طلایی است که در آن طومار باارزشی قرار دارد. وقتی از صومعه بیرون میآید، یکی از کشیشان از او میخواهد که طومار را به او بدهد. در اینجا همانطور که در ابتدا خاطرنشان ساختیم، مظلومیت یهودیها را بازنمایی میکند. علاوه بر این را نشان میدهد، برای کشیشان یهودی که مردمی غیر مادیند، کتاب مقدس، با ارزشتر از هر چیز دیگری است، درحالیکه سپاهیان رومی تنها به دنبال طلا و مادیات هستند. این تصاویر گیرا و عباراتِ به سبک انجیلی، پایهریزی متن داستان عیسی را میکند، آنگونکه که بعدا در فیلم گفته خواهد شد: دورهی مسیحیت، عصری بود که رومیها، یهودیها را از لحاظ سیاسی و اقتصادی شکست دادند و خوردشان کردند، اما به آنها اجازه دادند طبق مذهب خود عمل کنند؛ در فیلم هم، صحنههای متعددی نشان داده شد که یهودیان توسط رومیها شکنجه میشدند و تحت ظلم قرار میگرفتند.
از صحنههای مهم فیلم، غسل تعمید است. در اینجا، غسل تعمید برخلاف صحنههای معمول و رایجی که در آن تصاویری ظاهر میشد که نشانهای از خدا و... داشت و مسیح میدید که روح خدا در او دمیده شد، یک نمای کلوزآپ از چشمان تعمیمدهنده و مسیح داریم تا نشان دهد، فیلم تاکید بیشتری بر تعامل انسانی دارد تا اعمال خدایی.
از صحنههای کلیدی دیگر، صحنهای بود که لوسیس (Lucius) رهبر گروهان رومی، گزارش شفاهی ای از چند مسیح و معجزات خارقالعادهی آنها ارائه داد. او به چیزی به نام معجزه اعتقادی نداشت و آن چیزها (مثل راه رفتن مسیح بر روی آب و...) را به مسخره میگرفت؛ این صحنه نشان میدهد، فیلم نگاه مثبتی به این مسائل ندارد و این چیزها را ابزاری جهت تحمیق مردم میداند، همچنین معتقد است تنها انسانهای کودن به چنین چیزهایی باور دارند. باوجودیکه کارگردان دوست نداشت مثل فیلمهای مرسوم قدیسی بر معجزه و... تاکید کند، در چند جا به آن اشاره کرد، مثل صحنهای که سایهی مسیح از بالای بدن پسر مریضی عبور میکند و او را شفا میدهد. این مساله تاکیدی بر آن است که مسیح بشریت را دوست دارد و آرزو و خواست او بیشتر این است که انسانها را از درد، رنج و سختی نجات دهد تا اینکه معجزه کند.
این فیلم حول دو رویکرد متضاد و متناقض نسبت به ظلم و ستم ساختاربندی شده است: مقاومت مسلحانه در مقابل مقاومت معنوی، که در مسیح باراباس (Jesus Barabbas) رهبر زیلات (Zealots) و مسیح نازارث (Jesus of Nazareth) جان بپتیست (John the Baptist) که یک دیدگاه نورادیکال داشت. مردم یهودیه (Judea) باید بین مسیح جدید صلح و مسیح جنگ، یکی را انتخاب کنند. این دو مسیح نمادی از دو نوع آزادی و دو مفهوم از آنچیزی است که ما آن را معنای انسانیت تلقی میکنیم. مسیح باراباس، مردی این جهانی، زیبا، دارای چهرهای مردانه، نترس و بیتفاوت و مقاوم درمقابل درد و رنج جسمانی است. مسیح جنگجو، بدنش بهصورت نیمه عریان با پوست حیوانات پوشیده شده است، اغلب از صخرهها بالا میرود، در غار زندگی میکند و جنگجویان مقاوم دیگری نیز همراه او هستند. این دو مسیح که مردان جوان بسیار زیبایی هستند، نمادی از نوع لطیف زیبایی و نگرش صلحآمیز نسبت به ظلم و ستمگری هستند. در آخر، مسیح سه روز بعد از مرگش، فرستادگانش را کنار دریا میبیند. تصویر ذهنی ری دراینجا یک مثال شگفتآور از ضد نمایش جذاب و جالب است. کارگردان به جای اینکه یک مسیح سنتی و مرسوم را نشان دهد که در ابرها هست و آسمان آبی و اشعههای درخشان آفتاب، او را احاطه کرده است، مسیحی را نشان میدهد که تنها یک صدا و سایهی تاریک بر روی زمین است.
فصل پنجم: آواز برنداتی
فیلم مذهبی آرامشبخش
این فیلم، بهعنوان فیلمی عرفی و سنتی است. نویسنده در این قسمت، عواملی را مورد توجه قرار میدهد که باعث آرامشبخشی فیلم شده است. علاوه بر این، ویژگیهای مهم آن رامورد توجه قرار میدهد.
آواز برنداتی -یکی از محبوبترین فیلمهایی قدیسی است که تا به حال ساخته شده است- یک فیلم آرامشبخش مذهبی را در ذهن مجسم میکند. مانند بسیاری از فیلمهای قدیسی، فیلم در ارتباط با تضاد بین انسانهای معتقد (که در ابتدا ممکن است، افرادی سادهلوح به نظر رسند) و افراد بیاعتقاد و شکاک است که تصور میکنند بیش از اندازه مدرن و عقلانی هستند که بخواهند از طریق داستانهای معجزه و شبح و روح گول بخورند. در پایان نیز، فیلم افراد معتقد را در جایگاه راستی و درستی قرار میدهد، افرادیکه از احساس انساندوستی و ایمان حقیقی دفاع و در مقابل سختیها مقاومت میکنند، خصوصیاتی که مربوط به مسیحیت سنتی است. پیشبینیپذیری پایان فیلم، لذت عمیقی برای بینندگان بوجود میآورد، چراکه تایید میکند آنچه آنها اعتقاد دارند، درست و صحیح است.
سه عامل باعث آرامشبخشی این فیلم میشود:
1. اولین عامل، عادی و معمولی بودن شخصیت اصلی است. شخصیت اصلی، دختر جوانی است که با خانوادهی فقیرش در یک زندان سرد قدیمی زندگی میکرد؛ دختری که معلمش او را کودنترین دانشآموز کلاس معرفی میکند. چهرهپردازی او بهگونهای بود که این خصوصیت دختر را کاملاً قابل باور میکرد.
2. دومین عامل این بود که درام تاریخیای در زندگی قهرمان زن وجود نداشت. برخلاف ژاندارک که رهبری یک لشگر را به عهده داشت، او زندگی سادهای در یک روستای کوچک داشت. معنای ضمنی و اصلی فیلم این بود که اگر خدا یا مریم مقدس، برنادتی را میتواند مورد بخشش و رحمت خود قرار دهد، شانسی وجود دارد که ما هم به خاطر پاکدامنی و تقوایمان بخشیده شویم.
3. سومین عامل آرامشبخش که جنبهی پیچیدهتری دارد، رویت و ظهور مریم مقدس برای دختری روستایی و ساده است. این مساله، باعث اختلال در سلسلهمراتب اجتماعی و مذهبی و بهمثابهی تهدید و خطری برای صاحبمنصبان شهر و بهخصوص کلیسا (که خود را رابط بین خدا و مردم میدانستند) محسوب میشد.
فیلم، لذت بچهگانهای برای ما بوجود میآورد، چراکه از دیدن آشوب و اختلال و درماندگی و عجز مقامات مذهبی و صاحبمنصبان شهری، در مقابل یک دختر نوجوان لذت میبریم. همچنین آواز برنادتی جهت خنثی کردن (اثر) نقد خود از کلیسا، با فنون فیلمهای قدیسی آشنا است؛ درنتیجه به ما احساس راحتی و آرامش خاطر میدهد و باعث آن میشود که بتوانیم مذهب سازماندهیشده را بهمثابهی نهادی حمایتی و خیراندیش ببینیم. این فیلم بسیاری از عناصر یک حکایت و افسانهی معمول و رایج جن و پری را دارد. داستان فیلم شامل بسیاری از کارها و وقایعی است که صدای مردم در آن بهگوش میرسد و به سبک سنتی و عرفی است. این فیلم با مطرح کردن مسائلی مثل فقر خانوادهی دختر، پدر نیمه کور او، سلامت کم برنادتی و ضعیفبودنش در درس ، شروع میشود. او پس از مدت کوتاهی، وقتی برای جمع کردن چوب به جنگل رفته بود، به بانویی برخورد میکند. دیدگاه و نگرش او توسط همه از جمله خانوادهاش، مورد شک و تردید قرار میگیرد. او توسط صاحبمنصبان شهر و یک زن راهبهی ظالم، مورد سوالات متعددی قرار میگیرد. آن زن ادعا میکند که برنادتی هیچوقت مورد رنج و سختی قرار نگرفته است، درحالیکه در اواخر فیلم معلوم میشود، او در تمام طول عمر خود از جراحت و زخم شدیدی بر روی پایش رنج میبرده است؛ سرانجام برای همه معلوم میشود، برنادتی توسط خدا انتخاب شده تا یک فرد مقدس شود.
مانند بسیاری از حکایتها و افسانهها، روایت سادهی فیلم به مسائل مهمی ارتباط پیدا میکند. دعواهای طولانی و درازمدتی که برنادتی در آن غار زیرزمینی (که توسط موجودات غیر قابل مشاهده صورت میپذیرفت) شاهد آن بود، نمادی از مشاجراتی است که مردم برسر تعریف خود از واقعیت با یکدیگر دارند و یا دعواهایی است که افراد ادارهکنندهی جامعه با هم دارند. کلیسا و دولت به خوبی به این مساله آگاهند که در صورت عدم پذیرش مردم، قدرت و اقتدار آنها تحلیل و ازبین میرود. آنها دختر نوجوان را خطری برای جامعه تلقی میکنند، درنتیجه به او نسبت کلاهبردار و دیوانه میدهند، او را به دکتر نشان میدهند، توسط پلیس مورد بازرسی قرارمیگیرد و به زندان تهدید میشود. این در حالی است که عکسالعمل مردم لورد (Lourd)، درست عکس مقامات شهری و مذهبی بود. مردم در مقابل دیدگاه و بینش برنادتی به شدت تحت تاثیر قرار میگرفتند، آنها ساعتها جلوی غار منتظر میماندند تا او را در حال صحبت با موجودات نامرئی ببینند. مسالهی مهم دیگر در این فیلم، یک شکل مقاومت زیرکانه و ماهرانهی مردم نسبت به نظم اجتماعی است. روستاییان هیچ وقت توجهی به تایید صاحب منصبان نمیکردند، حتی زمانیکه خودشان درمورد برنادتی مطمئن نبودند. برای مردم روستا، این حقیقت که مریم مقدس برای انسان متواضع و فروپایهای مثل خود آنها ظهور کرده، به این معنی است که مریم مقدس آنها را فراموش نکرده است. ظهور مریم نشان میدهد که ترجیح الهی بر فقیران است، همچنین به فقیران امید میدهد و البته آنها را در موقعیت و جایگاهشان ثابت نگه میدارد. علاوه براین، رویت آن بانوی مقدس به مردم این امید را میدهد که زندگی پر از سختی و رنجشان بالاخره به پایان خواهد رسید و در آن دنیا به آنها پاداش و جزا خواهد داده شد. برای برنادتی جنبهی مهم ظهور مریم، زیبایی روحانی ایشان بود. دختر نوجوان بعد از یک نگاه کوتاه و مختصر به آن بانو، تغییر پیدا کرد (مثلا، دیگر هنگام رد شدن از آب حتی در طوفان احساس سرما نمیکرد).
جالبترین جنبهی فیلم، تاکید بیشتر کارگردان بر جنبهی بینشی و نگرشی فیلم بود تا شفابخشی معجزهآسایی که امروزه شهر لورد (Lord) را معروف کرده است؛ (بهواسطهی آب چشمهای که خاصیت شفا بخشی دارد) فیلم تا آخرین لحظات، کشف چشمه و خاصیت شفابخشی آن را توسط برنادتی به تاخیر انداخت. تازه بعد از این اتفاق هم مقامات عالیرتبه باز هم به توبیخ و بازخواست او پرداختند، اما چون این اتفاق به مثابهی مدرک حقانیت او بود، نتوانستند بیش از این به کارهای اینچنینی خود ادامه دهند. ساختار فیلم براین مساله دلالت میکرد که ویژگی خاص برنادتی در توانایی دیدن او بود، دیدن زیباییها، چیزهایی که برای دیگران، قابل درک نیست. این فیلم داستان و عنوان خود را از بهترین رمان تاریخی سال 1942 که توسط فرانز ورفل (Franz Werfel) نوشته شده بود، گرفت.
فصل 6: عیسی مسیح ستارهی درخشان
فیلم مذهبی موزیکال
این فصل، نوع موزیکال فیلمهای قدیسی را معرفی میکند و بهعنوان مثال، دو فیلم موزیکال را معرفی میکند (عیسی-مسیح ستارهی درخشان) که هر دو از یک فیلمنامه بودند، اما در دو سال متفاوت؛ اولی در 1973، دومی در 2000. اما نسخهی دوم این فیلم از لحاظ دیدگاهی، تفاوت زیادی با نسخهی اولیهی آن داشت؛ علت این مساله، شاید تغییر شرایط اجتماعی و فرهنگی این دو فیلم است.
این فیلم که اپرای راک مذهبی سینمایی بود، چند ژانر را با هم ترکیب میکند و روح زمانهی خود را توصیف میکند. این فیلم، یک فیلم موزیکال قدیسی است و برای تفسیر تمهای مذهبی از رقص و موسیقی استفاده میکند.این فیلم بیشتر مبتنی بر انجیل متی (Gospel Matthew) است. بازیگران جوان در این گونه فیلمها معمولا صورتشان را نقاشی میکنند، لباسی شبیه دلقکها میپوشند و در حال حرکت آواز میخوانند و به دنبال لبخند دلنشین مسیح در حرکتند و هدف او را تعقیب میکردند. آنها موسیقیهای متنوع و شکلهای نمایشی مختلفی مثل پانتومیم، واریته (درام دارای رقص و آواز و...) اجرا میکردند؛ البته متاسفانه این اشکال متنوع به صورت درهم و به هم ریخته باهم ترکیب شدند و ایدههای متناقض و متضادی را در آوازهایشان مطرح کردند.
ویژگی مهم فیلم آن است که رستاخیز مسیح را نشان نمیدهد و فیلم درحالی تمام میشود که بازیگران، تابوت مسیح را به دست گرفته، در خیابانها راه میروند. به نظر نمیرسد قصد کارگردان، اجتناب از آوردن مفاهیم سنتی و معجزهای بوده باشد، چراکه ارجاعات زیادی به مسیح پدر کرده که در بهشت و در شادی ابدی زندگی میکند. فیلم، تفسیر تند و تیزی از داستانهای انجیل، فیلمهای مسیحمحور و موسیقی سنتی نیز است. برعکس اغلب فیلمهای موزیکال، پایان فیلم در اینجا غمانگیز و آرام است، زیرا در لحظات پایانی، ماجرای تجزیه و متلاشیشدن یک گروه به شدت متحد را مطرح میکند. باوجود نقدهای متعددی که در فیلم بر مسیحیت و حتی خود مسیح وارد کرده، تاحد زیادی بهمثابهی یک کار مذهبی درک میشود. در آن دوران (1970) تغییرات اجتماعی زیادی (مثل جنبشهای ضدجنگ، جنبشهای حقوق بشری و...) صورت گرفته بود که باعث تجدید نظر کلیسا بر معنایی شد که از مسیحیت داشت؛ همهی این اتفاقات باعث شد، این فیلم از طرف هزاران کلیسا مورد تمجید و تجلیل قرار گیرد.
در نسخهی ساخته شده در سال 2000 از این فیلم، صحنهآرایی فیلم، لباسها و ژستهای فیلم به روز شده است. همچنین مسیح در نسخهی 1973، مردی آرام، باوقار است و گویی از لحاظ جسمانی کمتر در این دنیا سر میکند، اما مسیح نسخهی 2000 مردی از لحاظ جسمی قوی و قدرتمند، حالت مطمئن و بیپروا، موهای بلوند و چشمانی آبی دارد که یک آریایی ایدهآل را در ذهن مجسم میکند. مسالهی مهم دیگر، نوع عکسالعمل دو فیلم دربرابر تصلیب مسیح است، در نسخهی 1973 هنگام به صلیبآویخته شدن مسیح، یهودیان گریه میکردند، اما در نسخهی سال 2000، هنگام شکنجهی مسیح، یهودیان خوشحال بودند، آنها دستهای خونی خود را نشان میدادند، گویی از دیدن منظرهی تصلیب لذت میبردند. با دیدن این تصاویر، احساس شرقگرایانه و یهود ستیزانهای به انسان دست میدهد. به طورکلی در صحنههای متفاوت ، خشونت شدید افراد و حالت جنگطلبی آنها به طرق متفاوت به تصویر کشیده میشد. حالتهایی که در فیلم به تصویر کشیده میشد، بیانگر تغییرات متعددی بود که بین 1973 تا 2000 رخ داده بود، ازجمله آرمانگرایی (Utopianism)، مادیگرایی (Materialism)، و افزایش حزبگرایی (Factionalism).
فصل هفتم: انجیل به روایت نسخهی متی و مسیح مونترال
فیلم قدیسی متفاوت
انجیل به روایت نسخهی متی و مسیح مونترال، دو فیلم قدیسی از نوع غیرعرفی و متفاوت است که مشخصههای کلی این نوع فیلم در مقدمه آورده شد. در اینجا به توضیح بیشتر و جزئیتری از این دو فیلم به عنوان فیلمهای مهم غیرعرفی میپردازد.
این فیلمها در گسترهی وسیعی از سبکها ساخته شدهاند. یکی از این سبکها، سبک فیلمهای هنری اروپایی است. سبک بعدی ، سبک فیلمهای موزیکال است که در فصل قبل به آن اشاره شد، دستهی دیگر، سبک سینمای کلاسیک هالیوودی است که تکنیکهای فیلمهای هنری را در آن استفاده میکنند تا عقاید غیر ارتدوکسیشان را منتقل کنند، مثل آخرین وسوسهی مسیح. آنها صحت منابع تاریخی را مورد شک و شبهه قرار میدهند و اعتقاد دارند اطلاعات موثق و قابل اطمینان دربارهی قدیسین و...بسیار محدود است. همچنین این گونه فیلمها از تکنیکهای مختلفی استفاده میکنند تا آگاهی و هوشیاری بینندگان را نسبت به ارتباط بین گذشته و حال حفظ کنند و آنها را به این سمت سوق میدهند که دربارهی ارزشهای مطرح شده در فیلمهای عرفی شک کنند و در ذهنشان سوال ایجاد شود.
خصوصیت مهم دیگر این فیلمها، مرزبندی نکردن بین قلمرو آسمانی و زمینی است؛ فیلمهای غیرعرفی موجودات آسمانی را به تصویر نمیکشند، بلکه آنها را در زمینهی زندگی واقعی قرار میدادند، دلالت و معنای ضمنی این مساله، آن است که زندگی انسانی خود مقدس است.
اکثر فیلمهای عرفی، شخصیتهای مقدس را در قالب داستان تعریف میکنند و توصیفات خود را به متنهای قدیمی مرتبط میسازند، آنها چیزهایی به متن اضافه یا از آن کم میکنند؛ اما فیلمهای غیرعرفی این کار را نکرده و ترجیح میدهند حس اختلاف، رمزآمیزی و تضاد نسبت به متون قدیمی در ذهن بوجود آورند. این کار شاید بهخاطر عدم اعتماد آنها به صحت تاریخی انجیل است، چراکه این متون بسیاری از اوقات دو یا چند بار بازنویسی میشوند، درنتیجه ممکن است یک اتفاق توسط چند نفر به اشکال مختلف بازگو شود.
انجیل به روایت نسخهی متی، مثال بارزی از فیلمهای غیرعرفی است و خصوصیات این نوع فیلمها را دارد، مثل اجتناب از آوردن عرفهای مرسوم فیلمهای قدیسی و آوردن مفاهیم مقدس در زندگی روزمره. این فیلم به دنبال پیدا کردن روح و ساختار انجیلی بود که مطابق نسخهی اصلی آن باشد. پازولینی متن انجیل را دوبارهسازی میکند؛ فیلم با شعری از انجیل آغاز میشود: "نیامدهام، جز بهوسیلهی شمشیر، صلح و دوستی بیاورم" کارگردان مفهوم این شعر را بهعنوان نقطهی اصلی و مرکزی کل انجیل میانگارد. او برخلاف مسیح آرام و صلحدوست فیلمهای عرفی، فردی رادیکال است که از بیعدالتی جهان به خشم آمده است. فیلم در یک منطقهی فقیرنشین جنوب ایتالیا اتفاق میافتد، بازیگران آن غیرحرفهای و بومی همان منطقه هستند. هدف از این کار، اصرار بر واقعگرایی و غیرتوهمی و خیالی بودن آن است. او همچنین توجه بیننده را، بیشتر به معنای پنهانی و لایههای نهانی موضوعات مطرح شده در انجیل جلب میکند تا اینکه بخواهد داستانی را از انجیل بازگو کند.
برخلاف فیلم قبلی، مسیح مونترال آرکاند سوالات فلسفی مطرح میکند. کارگردان نمیتواند شکل نهادیشدهی کاتولیک را بپذیرد و به دنبال نگرش و دیدگاه دیگری نسبت به مسیحیت است. این فیلم، صحنههای بیشماری از چیزهایی دارد که در فیلمهای عرفی پیدا میشود، مثل تصلیب، رستاخیز و...که پس از مطرح کردن آنها، مطابق با مکاتب امروزین به تفسیرشان میپردازد و از نهاد کلیسا در دورهی معاصر انتقاد میکند و آن را زیر سوال میبرد. هدف کارگردان مسخره کردن ایمان مذهبی یا کلیسا نبود، بلکه به دنبال مسیحی میگشت که بتواند عمیقا در زندگی مردم در دوران مدرن موثر واقع شود.
فصل هشتم: مصائب ژاندارک و فرستاده: داستان ژاندارک
برتری و استثمار
از آنجاکه شخصیت ژاندارک بهعنوان یک قدیسه اهمیت زیادی دارد و فیلمهای زیادی دربارهی این شخصیت نوشته شده است، در این فصل به معرفی دو فیلم با این موضوع میپردازیم. این دو فیلم، یکی در قدیم و یکی در دوران کنونی ساخته شده که هرکدام از آنها، دو برداشت متفاوت از ژاندارک را ارائه میکنند.
بیش از پانصد سال، نقاشان، مجسمهسازان و ... دربارهی شخصیت ژاندارک تحقیق و بررسی انجام دادند؛ دختری بیسواد و روستایی که رهبری یک ارتش را به عهده داشت و در نهایت باعث تاجگذاری یک پادشاه و تغییر تاریخ فرانسه شد. در 1431 کلیسای کاتولیک ژاندارک را مرتد اعلام کرد و به انگلیس اعزام کرد تا او را بسوزانند. بعدها پس از بررسی دوباره، او یک قربانی بیگناه شناخته شد. ناپلئون او را قهرمان و نماد فرانسه ساخت، و در 1920 کلیسا وی را جزء قدیسین به حساب آوردند.
اکثر چهرههایی که از ژاندارک به تصویر کشیده شده، شجاعت، شهامت و دستاوردها و خدمات او را پاس داشتند، به طوریکه بسیاری از اوقات از صحت تاریخیاش منحرف و خارج میشد. شخصیت این دوشیزه، ترکیبی از چیزهای مختلف بود: به عنوان دختری متواضع و همچنین به عنوان یک قهرمان برای مردم. کلیسا و دیگر مجامع، با توجه به ابعاد گوناگون این شخصیت، تعاریف مختلفی از او ارئه دادند و به نفع خود بهرهبرداری کردند. کارگردانها نیز مانند سایرین، همین کار را انجام دادند و مبتنی بر شخصیت او فیلمهای متعددی ساختند. این فصل، دو بازنمایی از ژاندارک را معرفی میکند که در دو لبهی متضاد یک طیف قرار دارند. مصائب ژاندارکِ دریدا (1928) و فرستاده: داستان ژاندارکِ لوک بسون (Luc Besson).
درایر در برانگیختن احساس مقدس موفق بود، اما مخاطب معمولی و عامه را قبول نمیکرد، او نمیخواست فیلمش، مکان و زمان مشخصی را بازگو کند؛ درایر حتی از اسمگذاری بر روی شخصیتها امتناع ورزید، البته بجز ژاندارک. او ممانعت ورزید از اینکه بخواهد به کلیسا احترام گذارد. این فیلم بر دادگاه ژاندارک و مرگش تمرکز کرد. فیلم به شرح و نمایش مواجههی او با ستم و بیعدالتی جهانی (که کلیسا هم جزئی از آن بود) پرداخت، و در پایان هم هیچگونه تسلی و دلداریای به بیننده ارائه و پیشنهاد نکرد. ژاندارک بسون اما بهکلی متفاوت از درایر بود. برسون برخلاف دریدا تمام سنتها و عرفهای مرسوم فیلمهای قدیسی را با آغوش باز میپذیرفت و از آنها استقبال میکرد؛ او از صحنهپردازیها و لباسهای مرسوم تاریخی استفاده میکرد، مثل نوری که از بهشت میآمد، صداهای رمزآلود و مرموز و صحنههای نبرد. مسالهی خشونت، یک جنبهی بسیار مهم در زندگی ژاندارک بود که درایر، با استفاده از متمرکز شدن بر خشونت کلامی قاضیها نسبت به این دوشیزه -پوزخند، سخنان تحقیرآمیز و تهدیدکننده- (که به اندازهی کافی قدرتمند بود تا لرزه بر اندام تماشاچی بیاندازد)، این مساله را نشان داد. او همچنین ما را به اتاق شکنجه برد -اما در آن اتاق- در حالیکه بینندگان، دقیقاً همان کارهایی را میکردند که دختر مجبور به انجامش بود؛ ما، وسایل شکنجه را میدیدیم، اما آنها را در حال شکنجه دادن قربانیها نمیدیدیم و تنها در ذهن خود تصورشان میکردیم. اما فیلم بسون، نقطهی عکس آن بود، تماشاچیان یکی پس از دیگری شاهد صحنههای خون و خونریزی، هزاران بدن متلاشیشده و صحنههای اینچنینی بودند. شاید فیلم فرستاده نسبت به بازنمایی خشونت، تجربهی معنوی و مکالمهها زخمت و خشن بود، اما نسبت به بازنمایی کلیسا بسیار حساس و با ظرافت عمل کرد. تصویر فیلم از دادگاه ژاندارک، محکومیت و سوزاندنش ثابت کرد، یک فیلم قدیسی چقدر زیاد میتواند در روشن کردن یکی از بدنامترین وقایع در تاریخ یک نهاد مذهبی، نقش داشته باشد. پیرکوشون (Pierre Cauchon) اسقفی که داوری دادگاه ژان را به عهده داشت، در فیلم درایر به عنوان مردی ظالم و متقلب به تصویر درآمد، اما در فیلم فرستاده، او مردی موقر است که رفتاری پدرانه دارد. کارگردان ترجیح میداد بیشتر کشیشان محلی مهربان را به تصویر کشد تا محکومیت و سوخته شدن ژان را. عنصر مهم آخر، مسالهی بازنمایی جنسیت بود. در دین مسیحیت، دینداری تا حد زیادی جنسیتی شده است. فیلمهای قدیسی عرفی درمورد جنسیت اغراق میکنندو شخصیتهای غیرعرفی را نادیده میگیرند. یک فیلم قدیسی استاندارد و متداول بیشتر ترجیح میدهد بر شیرینی و ملاحت و مطیع بودن زن روحانی تاکید ورزد.
درایر و بسون، هیچیک روش مرسوم و عرفی را در چارچوب مفهوم جنسیت دنبال نکردند. فیلم درایر بر سیاستهای جنسیتی دادگاه و عواقب بعدی آن تاکید کرد: دادگاه، موقعیت ظالمانهای را به تصویر کشید که در آن یک دختر روستایی و بیسواد با گروه عظیمی از افراد تحصیلکرده مواجه میشود، کسانیکه او را به خاطر پیشزمینهی پایین و بیسوادیش و از همه مهمتر به خاطر زن بودنش، مسخره میکنند. فیلم با ژان همدردی میکند و از آن کشیش به خاطر تنفرش نسبت به زن، سخت عصبانی میشود. در فیلم بوسن نیز با ژان همینگونه رفتار میکنند، اما کارگردان طوری تصویرسازی میکند که تماشاگران به مردها حق داده، آنها را تایید میکنند.
فصل نهم: آخرین وسوسهی مسیح و مصائب مسیح
فیلم قدیسی قربانیگرا
این فصل دربارهی دو فیلمِِ آخرین وسوسهی مسیحِِ مارتین اسکورسیزی (1988) و مصائب مسیحِِ مل گیبسون (2004) بحث میکند. دو فیلمی که نسبت به قربانی شدن مسیح، نگاهی مثبت دارند و آن را تنها راه نجات مسیح میدانند.
در فیلم اسکورسیزی، مسیح با خود دربارهی رسالت الهیاش کشمکش داشت؛ او سپس دربارهی راه صحیح بهدوش کشیدن این رسالت به تحقیق و جستجو میپردازد. مسیح وعظ کردن را امتحان میکند و عشق و دوستی را ستایش میکند، اما در پایان میفهمد، آنچه باید انجام دهد، مرگی مقدس داشتن و قربانی کردن خود است. مسیح این فیلم اغلب اوقات درحال معذرت خواستن از خدا و طلب بخشش برای تقریبا کل انسانها، به خاطر گناهان آنهاست. اولین وعظ او درحالی که گویی به او الهام شده صورت گرفت. وقتی زنی به نام مری مگدالن (Magdalene) را از دست مردم نجات داد - او زنی بدکاره بود که عاشق مسیح شده و مسیح جواب رد به او داده بود- مسیح مل گیبسون برخلاف قبلی از پیش قربانی شدن خود را میدانست. با وجود تفاوتهای فاحشی که این دو فیلم با یکدیگر دارند اما هر دو یک پیشفرض مشترک دارند: مسیح، همهی بشریت را با قربانیکردن داوطلبانهی خود و مرگ مقدسش بر صلیب، نجات میدهد. قربانی شدن -عملی که گسترهی وسیعی در دنیای قدیم و باستان داشته است- یک مفهوم اصلی و مرکزی در رشد و گسترش یهودیت و مسیحیت است. با توجه به مباحث مطرح شده در مقدمه که در ارتباط با عقیدهی مسیحیت و یهودیت دربارهی قربانی و سیستم بلاگردانی (که به منزلهی هستهی مرکزی دکترین مسیحیت است) است، به بررسی این دو فیلم میپردازیم.
در فیلم اسکورسیزی، او به صراحت تعهد و سرسپردگیاش را نسبت به این روش تفکر ورزیدن، بیان میدارد. بعضی از مکاتب مسیحی به شدت با طرز تفکر موجود در فیلم، مشکل دارند و آن را به نقد میکشند. آنها معتقدند خدای مهر و محبت و دوستی، خدایی نیست که یک نفر را به خاطر همه مجازات کند؛ بهعقیدهی این افراد، کفارهی نیابتی مثل بخشش عاشقانه نیست. علاوه بر این آنها این کار را به نوعی سادیسم و ظلم و ستم میدانند.
به هر حال این فیلم موفقیت زیادی پیداکرد. فیلمهای مسیحمحور، معمولا خشونت را به صورت محدود و در متن زندگی مسیح و پیامش به تصویر میکشند. درحالیکه این فیلم بر شکنجه و مرگ مسیح تمرکز کرده است و صحنههای شکنجه را به طور کامل نشان میدهد. کارگردان این فیلم اعتقاد دارد، فلسفهی صدمهها و شکنجههایی که به بدن ما وارد میشود، نشات گرفته از رنج و عذابی است که به واسطهی احساسات مذهبی عمیق بر ما وارد میشود، مثل احساس گناه، معصیت و امثال آن. در واقع این صدمهها و شکنجهها، جلوهی بیرونی احساسات درونی ما است. با این حال، نقدهای زیادی بر این نحو نمایش خشونت به گیبسون شده است، اما کارگردان اعتقاد دارد شکنجه و بیرحمی و وحشیگری دو تم و مفهوم اصلی و بنیادین در مسیحیت است.
نتیجهگیری
اولین فیلمهای قدیسی در مسیحیت، بهصورت نمایشهای مصیبتنامهای فیلمبرداری میشد؛ تصاویر احساسی که شکنجه و مرگ مسیح را دوباره بهتصویر میکشید. ابتدا این مساله را بیحرمتی میدانست که دوربین بخواهد بر فردی تمرکز کند که نقش مسیح را بازی میکند (مخصوصاً در لحظات شکنجه و بهصلیب کشیده شدنش). اما سرانجام این مساله بهصورت گستردهای مورد پذیرش قرار گرفت.
در طول دورهی قرن بیستم، فیلمهای قدیسی مسیحی شخصیتهای مذهبی بیشماری را به تصویر کشید و ایدههای خود را دربارهی خدا و قدیسین از نقطهنظرهای گوناگون بررسی کرده، مورد کنکاش قرار دادند. فیلمهای مذهبی با پرسیدن سوالهایی آغاز شد که دربارهی مسائل مختلفی بود مثل الوهیت مسیح، وجود یک خدای یگانه که جهان را کنترل میکند، در مسائل و مشکلات انسانها دخالت میکند و آنها را حل و فصل میکند یا جواب بعضی از عبادتکنندگان را میدهد.
فیلمها به مسائل مختلف از جمله جنسیت، مذهب نهادیشده که درمقابل ایمان فردی قرار دارد و جایگاه کلیسا در قضاوت اجتماعی و کارهای دولتی پرداختند. فیلمهای قدیسی عرفی بعد از طرح سوالات خود، معمولا از عقاید سنتی حمایت و طرفداری میکردند. با این همه، دامنهی تحقیق و کاوش در طول زمان گسترش یافته است و عقاید غیر سنتی اگر به روش محترمانهای مطرح شود، گاهی اوقات پذیرفته و یا حتی از آن استقبال میشود. فیلم مسیح مونترال آرکاند، قابل توجهترین و بارزترین مثال یک فیلم قدیسی متفاوت و غیرعرفی است که توسط کشیشان و عدهی زیادی از تماشاگران مورد ستایش و تقدیر قرارگرفته است.
در اوایل قرن بیست و یکم، فیلمهای مذهبی در دو جهت متضاد قرار داشتند: یکی از آنها در مصائب مسیح مل گیبسون تجسم و نمود یافت -بازگشت چشمگیری به موضوع اولین فیلمهای قدیسی داشت و مثل نمایشهای مصیبتنامهای سالها پیش، دربارهی احساسهای اولیه و آغازین صحبت میکرد- احساس گناه (معصیتهای ما منجر به تصلیب خواهد شد)، سرزنش (اینکه یهودیها مقصر بودند)، و ترس و خوف (وحشیگری و درندهخویی شرورانه).
جهتگیری دیگری که فیلمهای مذهبی نه فیلمهای قدیسی- اتخاذ کرده بودند، در فیلم ران هاورد (Ron Howard) تجسم یافته بود. این فیلم براساس کتاب معروف دن براون (Dan Brown) بود. هدف کارگردان، جزئی از فیلم، اسرارآمیز و جزء دیگر آن، تحقیقات تاریخی- مذهبی شکبرانگیز است- برانگیختن سوال و حفظ آنها در ذهن افراد است. پیشفرض او این است که مسیح ازدواج میکند و بچهدار میشود، با مادرش به فرانسه میرود و شروع به زاد و ولد میکند؛ البته این راز برای دوهزار سال مخفی ماند.
برخلاف فیلم گیبسون که هدفش تقویت و تحکیم عقاید و اعمال مذهبی است، این فیلم باعث تشویش و اضطراب دربارهی عقاید مذهبی میشود، همچنین سبب بدگمانی به نهادهای مذهبی، بهخصوص کلیسای کاتولیک میشود. این واقعیت که هر دو دیدگاه توجه رسانهای گستردهای را به خود جلب کرده، نشان میدهد مسائل مذهبی حداقل در آمریکا میتواند اشتیاق و علاقهی شدیدی به وجود آورد. شاید به همین خاطر حل سوالهای مذهبی که سابقهی طولانیای نیز دارد، مهم و ضروری به نظر میرسد.
پاورقی:
[1]. این واژه (Hagiopic) توسط نویسنده ابداع شده و از دو قسمت تشکیل شده است: Hagioکه به شرح زندگی اولیاء خدا و مقدسین اشاره دارد و Pic که به معنای تصویر است. او میخواسته به ابداع ژانری بپردازد که همچون فیلمهای زندگینامهای، زندگینامهی اولیا و قدیسین را مورد مطالعه قرار دهد. این واژه توسط مترجم "قدیسی" انتخاب شد.
این متن معرفی کتاب زیر است:
- Grace, Pamela (2009). The Religious Film, Wiley-Black Well.
مطالب مرتبط