بازنمایی نقشی اساسی در زندگی روزمره ما بازی می کند و پایه شناخت در روابط بین فردی، روابط عام، هنر و رسانه های جمعی است. اینکه انسان ها خود با تجربیات، آزمون ها و علایق پیش رو ساخته می شوند هم در واقع به نوع بازنمایی آنها از موقعیت است...
معرفی منابع و موسسات > کتاب
معرفي از: فاطمه کمالی چیرانی
کتاب "فهم بازنمایی" (Understanding Representation،2009)
معرفی نویسنده:
ژن وب، نویسنده کتاب فهم بازنمایی، دکترای خود را در رشته نظریهی فرهنگی و تحلیل گفتمان انتقادی در نوشتار خلاقانه اخذ کرده است و اکنون در دانشگاه کانبرای (University of Canberra) استرالیا مشغول پژوهش و تدریس است. پژوهش های او در حوزه جایگاه سیاسی و اجتماعی هنر و فرایند پیدایش نوشتار خلاقانه تمرکز یافته است. ژن، نویسنده مقالاتی چون "بازشناسی تئاتر" است که در مجله سی کیو یو (CQU) در سال 1997 چاپ شده است. به قلم این نویسنده کارهای مشترکی منشر شده است که از آن جمله می توان به فهم بوردیو (Understanding Bourdieu)، فهم جهانی شدن (Understanding Globlization)، فهم فوکو (Understanding Foucault) اشاره کرد. جدیدترین اثر وی "فهم بازنمایی" نام دارد که برای اولین بار در سال 2008 چاپ شد و این نوشتار به طور مختصر به موضوعات مورد بحث چاپ دوم 2009 آن می پردازد.
او سردبیری مجله الکترونیکی "تکست" (Text) را بر عهده دارد و با "شبکه نویسندگان فارغ التحصیل استرالیایی" نیز همکاری می کند. او نویسنده نوآوری است که دامنه تحقیقاتش محدود به امور علمی نمی شود و مجموعه شعری با عنوان "مثل هایی از سری لئون" (Proverbs from Sierre Leone) در سال 2004 به رشته تحریر در آورده است.
مقدمه
بازنمایی واژه ای است که به طور عام در حوزه ها، حرفه ها و قلمروهای بسیار متفاوتی مورد استفاده قرار می گیرد و ما آن را در اخبار و حتی محاورات روزمره می شنویم و بکار می بریم. بازنمایی مفهوم آشنایی است که هر کسی به راحتی در دامنه تجربیات خود آن را می فهمد. هر فرهنگ لغت معمولی یا دایره المعارف اینترنتی به راحتی شماری از حوزه های مرتبط با بازنمایی را تعریف می کند. به طور مثال برای درک مفهوم بازنمایی در حوزه فلسفه، به آرای کانت (Kant) ارجاع می شود و در بحث های زبان شناسانه از تولید مجموعه منظمی از نشانه ها صحبت به میان می آید. برای فهم مفهوم بازنمایی در حوزه مردم شناسی نیز از این بحث می شود که چگونه مردم در دل هر فرهنگی "معنی" را می سازند (ایجاد می کنند) و آن معنی را ارزشگذاری می کنند. در واقع به طور کلی باید گفت از آنجایی که بازنمایی کاربردهای زیادی در حوزه های فلسفه، روانشناسی، فیلم، رسانه، ارتباطات، هنر و سیاست دارد، معانی مختلفی نیز یافته است.
در بسیاری از مکاتب که به بحث در مورد بازنمایی می پردازند از این مفهوم به عنوان راهی برای ارزیابی معنای نهفته در متن یاد می شود. به عنوان مثال، اینکه زنان چگونه در یک فیلم بازنمایی می شوند می تواند هم به نظر فیلمساز و هم به نحوه نگاه کلی جامعه نسبت به زنان برگردد. از سوی دیگر، بازنمایی نقشی اساسی در زندگی روزمره ما بازی می کند و باعث می شود دو طرفِ رابطه در روابط بین فردی، یکدیگر را بشناسند و بفهمند. اینکه انسان ها خود با تجربیات، آزمون ها و علایق پیش رو ساخته می شوند هم در واقع به نوع بازنمایی آنها از آن موقعیت ها بر می گردد. به این ترتیب این موقعیت ها به ما احساسی ناب از تجربه جهان نمی دهند بلکه ما را در تصاویری درگیر می کنند؛ تصاویری از آنچه بازنمایی شده است. به این ترتیب آنچه ما می بینیم چیزی نیست که واقعاً وجود دارد بلکه چیزی است که سنت های فرهنگی و اجتماعی و پیشینه تاریخی به ما ارائه می کنند.
نکته مهم دیگری که این کتاب سعی دارد به آن بپردازد چگونگی رابطه بازنمایی با واقعیت است. اینکه آیا سوژه اصلی بازنمایی به نیابت از واقعیتی بیرونی تصویر می شود؟ در واقع پاسخ این است که در بعضی موارد همینگونه است و بازنمایی اشاره ای به "چیزی واقعی" در جهان خارج دارد. به طور مثال شخصیت زنی که در یک فیلم به نمایندگی از قشر زنان ایفای نقش می کند؛ کلماتی که استفاده می کند تا داستان را بیان کند در ساختار ارتباطی تنظیم می شود که او را به طور کلی یک زن معرفی می کند. اما بحث دیگری که به میان می آید موضوعاتی است که در "ورای بازنمایی" (beyond Representation) قرار دارد؛ تصویر کردن وقایعی که از جهات مختلف وحشت آفرین اند اما در عین حال نمی توان به بهانه بازنمایی از شرح وقایع آن خودداری کرد و اصطلاحاً به آنها وقایع "غیرقابل بازنمایی" می گویند. در مواردی مانند بازنمایی وجود بزرگی مانند فجایع انسانی چه می توان گفت؟ باید به این اجماع رسید که زبان انسانی در بازنمایی بعضی امور ناتوان است و این کتاب با مرور آرای آدورنو (Adorno) به واکاوی این مسئله می پردازد.
نتیجه ای که نویسنده این کتاب از بیان موضوع امور ورای بازنمایی دارد این نیست که بازنمایی تنها تجربیات ما از جهان را پوشش می دهد؛ اموری هم هستند که مصداقی در جهان تجربیات ما ندارند اما در آثار هنری و ادبی خلق می شوند. به طور مثال اتفاقات و شخصیت هایی که در رمان های ساموئل بکت وجود دارند. ماجرای داستان ها او در مکانی ناشناخته اتفاق می افتد و شخصیت ها با مشکلات ناشناخته ای مواجه می شوند و بدون دلیل واضحی آزار می بینند. اما روند داستان های بکت با تمام نگرانی ها و دغدغه های این شخصیت ها، بی آنکه راه حلی برایشان بیابد رهایشان می کند و داستان خاتمه می یابد. برخی محققان حوزه اجتماعی و فیلسوفان بر این عقیده اند که بازنمایی نه تنها نماینده ای از امور واقع است بلکه فرایندی "معرفت شناسانه" (Epistemological) نیز هست. به بیان دیگر بازنمایی چیزی بیش از "تصویر آن چیز بودن" و در واقع محصول چیزی است که ما آن را می دانیم و می شناسیم و این شناخت و معرفت ما درباره یک پدیده است که ساخت آن پدیده را در ذهن ما شکل می دهد.
برخی از متفکران بازنمایی را نوعی مفهوم هستی شناسی می دانند در حالیکه برخی دیگر آن را فرایندی شناختی تعبیر می کنند و آن را محصول کارکردی ذهنی می دانند چراکه قسمت اعظم کار بازنمایی در سطحی پایین تر از هوشیاری اتفاق می افتد؛ به طور مثال شما دقایق زیادی را صرف می کنید تا صفحات کتابی را بخوانید که به بازنمایی یک حادثه اختصاص یافته اند. برآیند این زمان صرف شده، تنها چند بایت از اطلاعات ذخیره شده در ذهن شماست. میزان درستی یک بازنمایی با عقاید عمومی مردم درباره آن موضوع نیز محک زده می شود. به عبارت دیگر، زمانی یک بازنمایی درست ارزیابی می شود که در متن اجتماعی، فرهنگی و تاریخی یک جامعه مورد قبول بوده باشد. محدودیت های موجود برای فهم مفهوم بازنمایی در برخی از موارد ریشه در محدودیت ها و لغزش های زبانی دارد: چنانکه به طور مثال در زبان آلمانی به دارستلونگ (Darstellung) به معنی "ارائه کردن" و ورترونگ (Vertretung) به معنی "صحبت کردن" و "به نمایندگی از چیزی آمدن" تعبیر می شود. به لحاظ معنایی نیز افراد زیادی درباره بازنمایی اظهار نظر کرده اند. به طور مثال کریستوفر پرندرگاست (Christopher Prendergast) درباره معانی بازنمایی به دو مفهوم "دوباره ارائه کردن یک واقعیت با دو روش موقتی و مرتبط با هم" و "ارائه یک چیز به جای چیز دیگر" اشاره می کند.
بارنمایی همیشه در حوزه ماجراهایی نیستند که در جهان بیرونی رخ داده اند؛ به جز مواردی که بازنمایی در مورد امور فیزیکی مطرح می شوند مثل طلوع و غروب خورشید (که بدون دخالت پدیده دیگری روی می دهد). کاری که آثار هنری، دفاع یک نماینده مجلس ( وقتی از یک لایحه در حالی که او نه از منظر منافع مردم، بلکه متناسب با ایده های گروههای خاص آن لایحه را مطرح و از آن دفاع می کند)، یا سخنران یک سمینار، میکنند نوعی بازنمایی است که با هدف به فکر انداختن مخاطب و تولید نتیجه ای در ذهن او روی می دهند. نویسنده درباره روابط و هویت های قابل درکی که بازنمایی به وجود میآورد معتقد است که فرایند بازنمایی تنها به هدف نمایندگی کردن یک پدیده یا تاکید بر آن پدیده به وجود نمی آید بلکه بازنمایی مفهومی است که درباره ساختار بحث می کند؛ بازنمایی در واقع هم جهان و هم شیوه های بودن در جهان و هم برقراری ارتباط با آن را شکل می دهد. نویسنده این کتاب می خواهد بر این نکته اساسی تاکید کند که ما تنها زمانی می توانیم نسبت به امور پیرامون حساس باشیم که درباره آنها عقیده ای داشته باشیم، آنها را به زبانی نام گذاری و در نهایت آنها را درک کنیم. امور پیرامون ما در محیطی بی مکان و بی زمان اتفاق نمی افتند و این ساخت جهان است، بنحوی که در ذهن ما تصویر شده، که به جهان بیرونی شکل و معنی می دهد.
فصل یکم: شباهت، بازنمایی و واقعیت
فصل اول کتاب با عنوان "شباهت، بازنمایی و واقعیت" به مرور تاریخی و معرفت شناسانه بازنمایی اختصاص یافته است و با بحث بر روی رابطه میان شباهت، واقعیت و بازنمایی به بررسی این موضوع می پردازد که چگونه طرق مشخص ارتباطاتی برای تصویر کردن امور به کار گرفته می شود. بحث اصلی این بخش تاکید بر ارتباطات به عنوان "شیوه ارتباط با جهان" است و اینکه چطور انسان از طریق آن هم محیط خود را می شناسد و هم آن را می فهمد. البته این ارتباط محدود به گفتگو نیست و حوزه وسیعی اعم از تصویر، زبان اشاره، موسیقی، معماری و دیگر شیوه ها را شامل می شود. بازنمایی در واقع سیستم سلطه گری است که این ارتباطات را بکار می گیرد.
فصل یک به منظور مرور تاریخی موضوع بازنمایی نگاهی به دوره قبل از بکارگیری این مفهوم دارد. در این راستا نظر استوارت هال (Stuart Hall) ارائه می شود که رویکردی "انعکاسی" به زبان دارد؛ به این ترتیب که عقیده دارد نشانه، معنایی از چیز دیگری را انعکاس می دهد. مصداق این نظر در آرای فیلسوفان یونانی وجود دارد که نشانه را تقلید، تشبیه یا تمثیل می دانستند. به این معنی که نشانه شبیه یک واقعیت است نه دالی که بر آن واقعیت دلالت می کند. تقلید یا عمل تشابه سازی را به کرات می توان در صنایع فرهنگی مشاهده کرد. به طور مثال پرتره ای که شبیه سوژه اصلی اش نقاشی شده، موسیقی ای که دقیقا شبیه خش خش برگ درختان به گوش می رسد و یا لباسی که شبیه پرهای پرنده ای طراحی شده است. این تشابه حتی در خطوط ابتدایی (به طور مثال خط هیروگلیف مصری) نیز به چشم می خورد. هیروگلیف مثال خوبی است چرا که با بسیاری از نشانه های صورت نگارانه در قالب اختصارهای بدیع به ارتباط با مخاطب می پردازد.
نویسنده برای نشان دادن ارتباط شباهت موضوع بازنمایی شده در خط هیروگلیف با نشانه های استفاده شده در این خط، مثالی از یکی از داستان های نوشته شده بر یک کتیبه را ذکر می کند که درباره زنی است که 530 سال قبل از میلاد مسیح زندگی می کرده است. نویسنده عنوان می کند که با اینکه چیزی از خط هیروگلیف نمی داند اما با نگاه به این کتیبه می تواند بفهمد که این نوشته چگونه به شرح وقایع زندگی این زن، روزهای سپری شده، نظرات او و در نهایت مرگ او پرداخته است. البته این فهم مبتنی بر آشنایی نویسنده از مفهوم شباهت و شناخت او از فرهنگ مصر است. در عین اینکه این کتاب بحث از خط هیروگلیف به عنوان بازنمایی حوادث با شکل هایی شبیه واقعیت کرده است اما میزان این تشابه را در صورت نگاری های هیروگلیف بسیار محدود و خلاصه می داند. تنها نوعی که به آن می توان به صراحت و بدون محدودیت تفسیر شبیه داد واژه "سیمولکروم" (Simulacrum) است که به معنی صورت خیالی یا اثیری است. این کتاب با آوردن شاهد مثال از فیلم ورتیگو (Vertigo) آلفرد هیچکاک (Alfred Hitchcock) که در سال 1958 ساخته شده است و در زبان فارسی به نام "سرگیجه" می شناسندش، به باز کردن معنای سیمولکروم می پردازد.
در فیلم سرگیجه آلفرد هیچکاک، مردی با نام اسکاتی (Scottie) که نتوانسته بود پلیسی را از پرت شدن از پشت بام نجات دهد دچار بیماری ترس از ارتفاع می شود. او بعد از مدتی زنی با عنوان مادلین (Madeleine) را که دوست داشت از دست می دهد. البته مادلین خود مشکل روحی داشت و خودکشی کرد. بعد از مرگ مادلین، اسکاتی او را در زن دیگری با نام جودی (Judy) می جوید. جودی زنی است که در یک مغازه کار می کند و شخصیت شوخ و پرهیجان دارد که بسیار شبیه مادلین است. در واقع اسکاتی با اینکه تفاوت این دو شخصیت را می بیند، جودی را کپی ای از مادلین می داند. در این مورد جودی تمثال مادلین نیست بلکه صورت خیالی و به اصطلاح سیمولکروم مادلین است.
بازنمایی همیشه برای بازنمایی کردن چیزی غایب به کار نمی آید و ممکن است تنها با تاکید کردن بر قسمتی از یک واقعیت به انتقال مفهوم بپردازد. نویسنده برای توضیح این نکته به نوع خاصی از نقاشی اشاره می کند: نقاش مورد نظر چشم شخصیتی را بنحوی تصویر کرده است که به حالتی جادوگرانه و خیره دیده می شود. این فصل به همین ترتیب بر روی موضوعاتی چون بازنمایی و واقعیت و انواع نمادهایی که در بازنمایی مورد استفاده قرار می گیرند، تمرکز می کند.
فصل دوم: زبان و بازنمایی
فصل دوم با این بحث بنیادی آغاز می شود که زبان به عقیده بسیاری از نظریه پردازان چیزی است که به شکل حیوانی انسان، صورت بشری می دهد. زبان ما را به شکلی نزدیک به واقعیت می سازد؛ برای اینکه عضوی از جامعه شویم و به عنوان یک فرد شناخته شویم باید دسترسی به زبان داشته باشیم. اینکه با چه لهجه ای، چقدر روان و با چه مفاهیمی زبان را به کار می بریم به نوع بودنمان در این جهان شکل می دهد. در ادامه، فصل دوم بر چیستی زبان، محدودیت های آن و کارکردهای آن می پردازد، اینکه زبان شناسان کارکردهای زیادی برای زبان قائل شده اند و زبان را چیزی بیش از یک واسطه برای بازنمایی دانسته اند. در ادای این جمله برای امر کردن به یک کودک که "بخواب، سانتا (Santa) زود می آید" در واقع به مسئله ای اشاره می شود که می تواند درست یا نادرست باشد. این که سانتا اینجا خواهد بود امری است که بیرون از موقعیت فعلی ادای جمله قرار دارد؛ یعنی "حضور قریب الوقوع سانتا" که وضعیتی نمادین و لذا خارج از وضعیت کنونی است، به وضعیت کنونی انتقال می یابد. جی ال آستین (J.L. Austin) که زبان شناسی مشهور است به این موقعیت نام "اشاره ضمنی" (Constative Utterance) را می دهد.
در رابطه با این موضوع که زبان معمولا ابزار و محرکی برای بازنمایی است، فصل دوم به انواع روشهایی که بازنمایی از طریق آنها صورت می گیرد اعم از سمیوتیک (نظام علائم رمزی)، شمایلها، نماها و اشکال نمادین آنها اشاره می کند. نویسنده برای توضیح دادن شیوه های تلفیق این روش ها (مثلا ترکیب شمایل و شاخص یا نمادها) یک تابلوی خروج اضطراری را مثال می زند ، این تابلو که در فرودگاه هنگ کنگ (Hong Kong) قرار دارد به بینندگان نشان می دهد در زمان بروز آتش سوزی از کدام جهت باید خارج شوند.
نویسنده کتاب، هوشمندانه به سیاست های کلی که در قالب نمادها بازنمایی می شوند می پردازد. او از استفاده افراطی از نمادهای مردانه در تابلوهای راهنمایی انتقاد می کند و نشان می دهد که چگونه زنانگی، جز در مواردی که حتما نیاز است این تفاوت فهمیده شود، در نشانه های روزمره مورد غفلت واقع می شوند. مثلا بر روی تابلوی راهنمایی رانندگی یا خروج اظطراری نمادی از یک مرد دیده می شود و او در واقع به مجاز از بشر و انسان آمده اما در توالت های عمومی تمایز میان مرد و زن، با نماد کردن جداگانه آنها بر سر در، به درستی رعایت شده است.
نویسنده با تکیه بر آرای استوارت هال و سوسور (Saussure) و بررسی نمادهایی که با رویکردی سیاسی بکار برده می شوند، به شرح موضع گفتمان و بازنمایی می پردازد. در ادامه، او به تبیین منطق "تناقض دوگانه" (Binary Opposition) می پردازد که خصوصاً مورد توجه ساختارگرایان است. در این منطق جهان پر است از جفت هایی که در جبهه مخالف هم قرار دارند و هر مفهومی با استناد و تعریف مفهوم مخالفش تعریف می شود؛ مثلا لاکان معتقد است روشنایی با تعریف تاریکی است که معنی می یابد. این بحث مدخلی است به بحث آرای فوکو و دریدا در باب تفاوت ها و شباهت های امور و اینکه چه وجوهی در بازنمایی پر رنگ می شوند.
فصل دوم در نهایت به این نتیجه می رسد که نکته مهم در درک مفاهیم بازنمایی و زبان این است که نمادها در خود معنی ندارند اما پر از معانی بالقوه اند و این گرایشات و سیاست های بکار گیرندگان آن است که تنها بخشی از آن معنی را برای هدف گرفتن مخاطبان به کار می گیرند.
فصل سوم: بازنمایی و موضوع بازنمایی
فصول یک و دو به بیان شکاف میان واقعیت و بازنمایی اختصاص یافته اند و این فصل به "موضوعی" که بازنمایی می شود، می پردازد. به این ترتیب سوالاتی از این دست در ابتدای فصل سوم مطرح است: چه چیزی بازنمایی می شود؟ آیا عین چیزی که بازنمایی می شود، نماینده فردی واقعی است؟ مگر فرد واقعی نیازی به بازنمایی دارد؟ وقتی خودمان حاضریم چرا کسی یا چیزی به نمایندگی از ما حضورمان را بازنمایی کند؟
پاسخ به سوالات این فصل به این نحو است که در قرن بیست و بیست و یک، رسانه بازنمایی کننده ابهامات و جنبه های پیچیده ای از انسان ها ست. تکنولوژی دیجیتالی یکی از امکاناتی است که رسانه ها در اختیار انسان ها قرار می دهند تا هر کسی خود را به طور مجازی بازنمایی کند. فیس بوک (Face Book)، مای اسپیس (My Space) و سکند لایف (Second Life) فضاهای آن لاینی هستند که در آن افراد با ارائه تصاویری از چهره و عقایدشان، خود را بازنمایی می کنند. در واقع موجودیت افراد در این فرایند به شکل "داده" و "اطلاعات صفر و یکی" در می آید و برنامه های نرم افزاری خالق این تصاویرند. نویسنده معتقد است که جدای از ماهیت دیجیتال جهان اینترنت، این فضا به طور همزمان هم "واقعی" و هم "بازنمایی شده" است.
سوال تاریخی "اول مرغ بود یا تخم مرغ؟" درباره مقدم بودن "بازنمایی" یا "موضوع بازنمایی" نیز در این فصل مطرح می شود. البته مسلم است که در ابتدا انسان و کنش های او وجود داشت و بازنمایی از روی آنها صورت گرفته است؛ اما بر اساس تحقیقات دانشمندان باید گفت که نشانه های بازنمایی شده ای در رفتارهای بشری وجود دارد. به طور مثال این فصل به تصاویر "گور" در نقاشی های باستانی استناد می کند و این که انسان های اولیه علاقه داشتند اجساد را طوری حفظ کنند که از بین نرود. این اخلاق آنها بیشتر شبیه انسانهای مدرن است تا شکل حیوانی که با رشد به انسانیت رسیده است. به این ترتیب در پاسخ به سوال مرغ و تخم مرغ به این صراحت هم نمی توان "موضوع" را مقدم بر "بازنمایی" دانست چرا که فرهنگ و رفتارهای اجتماعی انسان در طول تغییرات تاریخی و بازنمایی زندگی دوره های قدیم به دست آمده است.
در بحث از رابطه زبان و خود، نویسنده در این فصل به این نکته می پردازد که زبان پایه و اساس چشم اندازی است که در طول آن فرد به عنوان عضوی از اجتماع شناخته می شود؛ اصولاً ما اشیا و موضوعات را با نام هایشان می شناسیم. در کل، از همان لحظه تولد نامی بر انسان گذاشته می شود. اساسا جهان برای ما معنی دارد چون ما آن را با زبان می فهمیم. بارت (Barthes) نیز بر این مسئله تاکید دارد که زبان باعث می شود ما مشکلات جهان را مدیریت کنیم.
در رابطه با "خود"، در این فصل، آرای دریدا (Derrida) درباره مراحل شکل گیری خود (self) و آرای لاکان (Lacan) درباره خود آیینهای (Mirror Phase)، مورد بررسی قرار می گیرند. در بحث از اینکه بازنمایی خلا انسانی را پر می کند ، باتلر (Battler) نظر جالبی دارد. او معتقد است که انسان موجودی گسسته و ناقص است چرا که مرکزی برای ثابت کردن حواس خود ندارد. اگر انسان بفهمد که ناقص است در برقراری ارتباط با اجتماع به دشواری هایی بر خواهد خورد. بازنمایی آنچنان جای خالی واقعیت را پر می کند که به نظر می رسد آن واقعیت وجود دارد. لاکان معتقد است بازنمایی برای پر کردن خلا و کاستی در نظامی انجام می شود که به آن نظم نمادین (Symbolic Order) می گویند.
در بحث از چارچوب های زبانشناسانه (linguistic frame) این فصل با مثال آوردن از کتاب پریمو لوی (Primo Levi)، که داستانی درباره یک ستاره است، به محدودیت ظرفیت زبان در توصیف مسائل فرادنیایی اشاره می کند. لوی در این کتاب می گوید که صفت "بزرگ" درباره فیل بکار می رود و صفت "بزرگتر" درباره ساختمان، درباره ستاره ها که بسیار بزرگند و بسیار از زمین فاصله دارند چه صفتی می توان به کار برد؟ لوی در واقع به این مساله تاکید دارد که محدودیت های زبان باعث می شود فهم ما هم از اوضاع محدود شود و این ظرفیت محدود ما در بازنمایی کردن است.
بودن در جهان تجربه ای است که نباید آن را تنها محدود به بازنمایی ها کرد. کودکی که به دنیا می آید و بزرگ می شود فرایندی را طی می کند که اگر چه بخش هایی از آن بازنمایی شدنی نیست اما در هر حال وجود دارد. اگر ما دریابیم که جهان ما با چارچوب های فرهنگی و اجتماعی محدود می شود، نباید به این نتیجه برسیم که هر چه در این قالب نیست، وجود هم ندارد. هدف اصلی از طرح این بحث در بخش سوم کتاب این است که زمانی که ما "موضوع" زبان و بازنمایی می شویم، تنها بخشی از این بودن بازنمایی می شود و بخش های دیگر تعریف شدنی نیست.
"هستم، پس می اندیشم"، "می اندیشم، پس هستم" عنوان آخرین بحث است که نویسنده در فصل سوم به آن می پردازد و آن را از زاویه نقادانه بررسی می کند. آرای ویلیام جیمز (William James)، فردریش نیچه (Friedrich Nietzsche) و مارک جانسون (Mark Johnson) در این راستا مورد بحث قرار می گیرند که آیا فعالیت فکری یک موجود می تواند تداعی کننده حضور فیزیکی آن باشد و آیا اساساً این دو با هم ارتباط دارند یا نه؟ در ادامه نیز این سوال مطرح می شود که چگونه جسم انسان به نوع تفکرش تنوع می دهد و از این رهگذر نویسنده به موضوع بازنمایی ذهنی وارد می شود.
فصل چهارم: بازنمایی و جهان سیاسی
بعد از بحث درباره مفهوم بازنمایی و کارکردهای آن، نویسنده رابطه سیاست و بازنمایی را مد نظر قرار می دهد؛ هرچند به این موضوع در سه فصل گذشته اشاراتی شده است. فصل چهارم با طرح سوالاتی درباره چگونگی شکل گیری اجتماعات و فرایند ساخت بندی هویت در آنها به بحث ارتباط بین سیاست و بازنمایی ورود می کند. مثلاً آیا زنان به عنوان سوژه های سیاسی (Political Subject) در جامعه شناخته می شوند؟ آیا گروه های اقلیت به طور برابر به قدرت دسترسی دارند؟ چه چیزی به جای موضوعات غایب در صحنه اجتماعی جایگزین می شود و چگونه؟
نویسنده در فصل چهارم برای روشن تر کردن بحث رابطه سیاست و بازنمایی از رابطه قدرت و اجتماعات شروع می کند. او معتقد است که برای مثال آوردن از اجتماع نیازی به ارجاع دادن به یک جامعه یا دسته بسیار بزرگ نیست. "خانواده من"، "محله من"، "مذهب من"، "نژاد من" و "ملت من"، همه اجتماعاتی هستند که ما در آنها عضویت داریم و نه خیلی بزرگ هستند و نه خیلی کوچک. این اجتماعات به هر فردی نامی می دهند. این نام ها قسمتی از چارچوبی را می سازند که ما خود را با آن می شناسیم، و این "من" را از دیگر "من"های اجتماعات دیگر و جامعه بزرگتر جدا می کنند. همچنین این نام ها به "من" پیروان، همراهان و هم کیشانی می دهند و الگوهایی به "من" ارائه می کنند تا بدانم چگونه فکر کنم.
اجتماع نه تنها ابعادی را برای من تعریف می کند تا خود را در آنها بشناسم بلکه در حوزه ای که می توانم باشم محدودیت هایی نیز ایجاد می کند. "محدودیت" موضوع مهمی است چرا که اجتماع بنیاد قدرت است و تنها اتفاق ساده کنار یکدیگر بودن را میسر نمی کند. این اجتماع است که سلسله مراتب را پدید می آورد و در کار گروهی کسی را سلطه گر و کسانی را تحت سلطه می کند. قواعد گروهی اجتماع را در هر مقیاسی مدیریت می کنند. در نگاه فوکو این قواعد از قدرت نشات می گیرند و پیر بوردیو (Pierre Bourdieu) این قواعد را حاصل "قدرت نمادین" (Symbolic Power) می داند.
در رابطه با عضویت در اجتماعات نیز دو روش کلی عنوان شده که اولی جبری و دومی اختیاری است. به طور مثال در مورد اول شما در خانواده ای مسیحی به دنیا می آیید و قاعدتاً مسیحی نامیده می شوید و در دومین روش انتخاب می کنید که در تیم فوتبال مدرسه ثبت نام کنید یا عضو فلان گروه سیاسی شوید. البته نویسنده معتقد است که شما به طور کل بیشتر از آنکه عضو اختیاری باشید، عضو جبری هستید و بی اینکه بخواهید در اجتماعی سیاسی عضوید، مثلاً پیرو سیاست ها کلی اقتصادی کشورتان هستید. چطور می خواهید عضو آن نباشید؟ می خواهید دفترچه حساب بانکی تان را پس بگیرید یا از زندگی انصراف دهید؟ هر چه بیشتر به این مساله عمیق شوید بیشتر به این نتیجه می رسید که شما به یک اجتماع شناخته شده تعلق دارید و انتخاب گزینه ای غیر از آن، عواقب سنگینی دارد!
البته راه هایی هم برای بازنمایی نشدن سیاسی یک فرد در جامعه وجود دارد که فصل چهارم به دو راه اشاره می کند. اولین راه حل همان است که گفته شد یعنی کلا از زندگی اجتماعی دست بردارد، سکوت پیشه کند و مثل حیوانی به زندگی ادامه دهد. راه حل دوم این است که کاری کنید که دیده نشوید. در این روش فرد برای اینکه توسط حکومت (ساختار سیاسی) بازنمایی نشود کاری می کند که از نظر آنها وجود نداشته باشد. تاریخ، مثال های زیادی از افرادی دارد که زندگی کرده اند اما حضور سیاسی نداشته اند و هویتشان به لحاظ سیاسی بازنمایی نشده است. یکی از این مثال ها بومیان استرالیا بودند که علیرغم تعداد زیادشان، از سوی ساکنان بریتانیایی، به لحاظ آماری و جمعیتی انکار می شدند.
بازنمایی هویت جمعی و سیاسی همیشه ناخوشایند نبست، چنانکه در برخی موارد ملت ها به آنها افتخار می کنند. یکی از نمودهای برجسته در حوزه سیاست و بازنمایی "پرچم" است که به عنوان نمادی واقعی و فرای واقعی، هویت ملتی را نشان می دهد. در پرچم یک کشور، به جز بکار رفتن نماد های تاریخی و فرهنگی یک سرزمین ، آرزوها و ایده آل های آن ملت نیز بازنمایی می شوند. همچنین پرچم بهانه ای برای بروز احساسات ملی است. به طور مثال در طول جنگ ویتنام، آمریکایی های معترض به جنگ، پرچم خود را به آتش می کشیدند تا نشان دهند این جنگ تا چه حد بر میهن پرستی آنها ضربه زده است؛ در مقابل در سال 2001 بعد از حملات تروریستی به برج های دوقلو، مردم آمریکا به استفاده از پرچم بر روی لباس ها، سر درها و روی ماشین ها رو آوردند تا هم در برابر هجوم بیگانه از کشور خود دفاع کرده باشند و هم همراهی خود را با نیروی نظامی آمریکا در جنگ افغانستان و عراق نشان دهند.
حکومت بزرگترین و قدرتمندترین اجتماعی است که هر یک از ما عضو آن هستیم؛ این امر به طور خود به خود متضمن این نکته است که حکومت به طور دموکراتیک نماینده ماست. این نمایندگی، به زعم نویسنده کتاب، چنان دموکراتیک بازنمایی می شود که سرپیچی کردن از آن منجر به زیر سوال بردن خود فرد می شود. این کتاب با طرح سوالاتی در باب دموکراسی جدید و مشکل دموکراسی، به بررسی آرای افرادی چون توماس پین (Thomas Paine)، جان لاک (John Locke)، جان استوارت میل (John Stuart Mill)، ژان ژاک روسو (Jean-Jacques Rousseau)، توماس هابز (Thomas Habbes) می پردازد.
حرف زدن و به تعبیر دیگر روشن کردن موضوع خاصی برای مخاطبان هم نوعی بازنمایی است. یک فروشنده ، با تبلیع جنس خود، آن را برای مشتری هایش بازنمایی می کند و یک وکیل، قاضی را متقاعد می کند که حق با موکل اوست و یک نماینده پارلمان از قول مردمی که به او رای داده اند برای پارلمان سخنرانی می کند. پس آنچه در اول امر مهم جلوه می کند این است که بازنمایی کننده به نمایندگی از دیگران آمده و فرایند مشارکت مردمی که از جانب آنها سخن گفته می شود، در درجه دوم اهمیت قرار دارد. به این ترتیب بازنمایی کننده همیشه از قول کس دیگری کار می کند نه از قول خودش؛ و از قول دیگران است که شنیده می شود و نه به خاطر خودش. اما اینجا یک تناقض پیش می آید! یک نماینده مجلس خط مشی کلی عمل خود را (مثلا در واکنش به موضوعی خاص - اینکه صحبت کند، ساکت بماند یا موضوع را نادیده بگیرد -) از کسانی که نماینده آنهاست،نمی گیرد، بلکه از مرکز قدرتی که اورا بر سر کار آورده ، کسب می کند. این همان سلسله مراتب قدرت در اجتماع است که در ابتدای فصل چهار با تکیه بر آرای فوکو (Foucault) به آن پرداخته شده است.
فصل پنجم: بازنمایی در صنایع فرهنگی [1]: هنر و رسانه های جمعی
فصل پنجم با گفتاری از نیچه آغاز می شود که بیانگر تناقض میان حقیقت واقعی و دروغ فرهنگ است و به این ترتیب، مدخلی برای ورود به بحث درباره فرهنگ، واقعیت، تناقضات و شباهت های رسانه های جمعی و هنر فراهم می کند. عمل بازنمایی با همسطح کردن کارکرد هنر و رسانه در یک بخش (برای روشن کردن ابعاد مختلف یک واقعیت) رخ می دهد. دو حوزه رسانه و هنر اشتراکات زیادی دارند مثلاً اینکه هر دو خواستار جلب توجه و محبت و برانگیختن هیجان هستند و دوست دارند تا با مخاطب ارتباط برقرار کنند. اما تفاوت های این دو نیز قابل چشم پوشی نیست: رسانه های جمعی هنر را یک تفنن می دانند، در حالیکه برای خود هدفی جدی قائلند؛ همچنین، رسانه ها ادعا می کند که در بازنمایی مسائل معتدل و منصفانه عمل می کند، این در حالی است که هنر ادعا می کند که مسئولیت خاصی در قبال جامعه ندارد و با غرایز و هوش زیبایی شناسانه سر و کار دارد. هنر هم البته این نقد را به رسانه دارد که برای منافع کار می کند و نه اساسا انتقال حقایق؛ در این راستا تئودور آدرنو (Adorno) معتقد است که رسانه در ارتباط با مخاطبان "کلاهبرداری فرهنگی" (Cultural Dupes) می کند.
با تمام تفاوت هایی که بین هنر و رسانه است، و نویسنده با بیشتر شدن سهم اقتصاد در زندگی مردم این تفاوت ها را شدیدتر هم می بیند، اما رسانه از هنر حمایت هایی هم می کند؛ مثلا اینکه بعضی شرکت های خبری برای ساخته شدن فیلم کوتاه و انیمیشن هزینه می پردازند. در این فصل برای بیان نزدیکی های رسانه و هنر از اصطلاح "شباهت های فامیلی" استفاده می شود و این مساله مطرح می شود که اگر چه آنها تفاوت هایی دارند اما در واقع از یک جا و به یک منظور تولید می شوند.
نویسنده کتاب معتقد است که حکومت بیش از هر نهاد اجتماعی دیگری در به کارگیری صنایع فرهنگی در جامعه نقش ایفا می کند، چرا که این صنایع بیشترین ظرفیت را برای برقراری ارتباط با عامه مردم دارند. صنایع فرهنگی نه تنها بر معانی مسلطند بلکه به گفته بسیاری از متفکران "زندگی ملی" (national life) را می سازند و آن را ارتقا می دهند. این مساله به سادگی در هنر ملی و یا هنری که در سایه معادات دولتی به وجود می آید، قابل مشاهده است. به طور مثال در جمهوری شوروی سابق کارگران روس قوی، سالم و بی نظیر تصویر می شدند. آدولف استارخوف (Adolf Starkhov) در آن زمان (1896-1979) روی سنگ حکاکی کرده بود که نامش "زن سوسیالیسم می سازد" بود؛ این حکاکی زنی قوی را بازنمایی می کرد که در حال کار کردن است. در رابطه با هدف مشترک رسانه و هنر، کتاب نمونه دیگری نیز از استرالیا ذکر می کند: یادمان مشترکی از کشورهای استرالیا و نیوزلند که با قطعه شعری از یک شاعر معروف استرالیایی یادآور نبرد این دو کشور با دشمنان مشترک است.
در بازنمایی محتوای رسانه ای حذف هایی هم صورت می گیرد که اصطلاحا به آن سانسور می گویند و در فصل پنجم نگاهی گذرا به شکل های کنترل کننده منفی و مثبت آن انداخته می شود. نوعی از سانسور که برای حمایت از امنیت اجتماع ها (مثلا کودکان) به کار برده می شود، قابل قبول ارزیابی می شود یا نوعی از سانسور -در قانون پیش بینی شده است- که جلوی افشای بعضی مسائل امنیتی را می گیرد، مجاز است. نویسنده کتاب همچنین دو دلیل عمده برای تاثیر قابل توجه رسانه بر مخاطبان بر می شمرد. اول اینکه رسانه ها معانی و راه های دیدن جهان را تولید می کنند و دوم اینکه آنها به کرات یک تصویر خاص، یک داستان خاص یا یک پیام معین را بازنمایی می کنند و به این ترتیب به ما می باورانند که یک مطلب درست است حتی اگر واقعا آن را قبول نداشته باشیم. نویسنده کتاب مثال شاهد این موضوع را از نوع بازنمایی آفریقایی ها در آمریکا می آورد. سیاه پوست ها امروزه در آمریکا از حقوق برابر با سفیدپوستان برخوردارند اما، هرگز در فیلم های آمریکایی نقش کلیدی به آنها داده نمی شود و تکرار انکار این امر چنان است که به واقع نیز این تصور به وجود می آید که آنها واقعا آدم های مهمی نیستند.
در فصل پنجم برای فهم بهتر اینکه چطور ایدئولوژی از طریق رسانه بازنمایی می شود سه فیلم جنگی آمریکایی مورد نقد قرار می گیرند. فیلم های طلوع سرخ (Red Dawn)، آخر همه ترس ها (Sum of all Fears)، و موسیقی جنگ (Soundtrack to War) با این نگاه نقادانه مورد بررسی قرار می گیرند که چطور "استثناگرایی" (Exceptionalism) آمریکایی و سرنوشت محتوم (Manifest Destiny) آمریکایی در خلال ماجراهای فیلم دنبال می شود. مثلاً در طلوع سرخ آمریکا یک ملت خوب معرفی می شود که غیرمنصفانه مورد حمله واقع شده است و ماجرای فیلم نشان می دهد که چطور آمریکایی ها با تمام قوا در برابر این فشار می ایستند. نکاتی مشترک هم در این فیلم ها وجود دارند: مثلاً اینکه آمریکا می خواهد دنیا را تغییر دهد و به تعبیری بهتر کند و برای نیل به این منظور است که از خشونت استفاده می کند.
با اینکه هنر در این کتاب فاقد مسئولیت اجتماعی معرفی شده است، در اینجا مواردی ذکر می شود که هنر از مجرای رسانه ای به دغدغه های اجتماعی هم می پردازد. مثلا دیوید گلدبلد (David Goldblatt)، عکاس آفریقای جنوبی تبار که به عنوان یک روزنامه نگار کار می کند، در عکس هایش آپارتاید را به روشنی نشان می دهد؛ یا رنه مگریت (Rene Magritte) که در کارهای نقاشی اش، مثلاً با نقاشی کردن سطل آشغالی که در موزه لندن است، به ارتباط اجتماعی با مخاطبان می پردازد.
فصل آخر: بازنمایی و اخلاقیات؛ شکاف میان این دو
فصل پایانی این کتاب به واکاوی مساله شکاف میان بازنمایی و واقعیت می پردازد. مثالی که نویسنده کتاب برای روشن شدن بحث می آورد؛ تحلیل رمان "زندگی و روزگار مایکل ک" (The Life and Times of Michel K.) نوشته جی ام کویئتزی (J. M Coetzee) است. در این رمان شخصیت اصلی به نام "آقای ک" درست زمانی که به او نیاز اساسی بود (زمان جنگ)، شهر را ترک می کند و به مزرعه ای می رود و در آنجا باغبانی پیشه می کند. نویسنده کتاب، با اشاره به این ماجرا به طرح تناقضات میان جنگ و باغبانی، سیستم سیاسی و معرفتی، و در نهایت شکاف میان داستان و تجربه واقعی از زندگی می پزدازد. به زعم نویسنده کتاب، کویئتزی نتوانسته راهی برای پر کردن خلا میان خودش و سوژه داستانی اش بیاید. به این ترتیب سوژه داستان (آقای ک) از حوزه بازنمایی خارج شده و نتوانسته کسی را که واقعاً هویتی سیاسی دارد، بازنمایی کند.
مشکل دیگری که کتاب به آن اشاره می کند این است که وضعیت فعلی و تمامیت یک موضوع در بازنمایی نشان داده نمی شود، بلکه تنها مختصری از آن ارائه می شود و بین اینکه ما چگونه به یک موقعیت یا مساله تاکید می کنیم و چگونه گزیده ای از آن را نشان می دهیم، فاصله و تفاوت وجود دارد. در رابطه با بازنمایی چیزهای بد نیز اشکالاتی تاریخی وجود دارد. به طور مثال ما دوره نازیسم را از بدترین دوره های سرکوب می دانیم یا هیتلر را بد می دانیم. اما آیا آنچه از آن دوره یا انسان آن دوره بازنمایی شده حاوی تمام واقعیات درباره آنهاست؟ بیشک "بی رحمی" و "سنگدلی" که عصاره آن دوران است، عصاره ای که حاوی تمامی واقعیت نازیسم باشد، نیست. در این فصل، برای پرداختن به مشکل روایت انسانی از واقعیت، فیلم "سقوط" که در سال 2004 ساخته شده است، مورد بررسی قرار می گیرد. در این فیلم این مساله مورد توجه قرار می گیرد که ما در بازنمایی یک شخص خاص هم از همان عناصری استفاده می کنیم که در بازنمایی انسانهای معمولی از آنها استفاده می کنیم. "سقوط" فیلمی است که درباره منشی هیتلر ساخته شده و از نگاه این منشی، نازی ها و افراد نیروی نظامی آلمان مانند هر فرد معمولی دیگری برای وطن تلاش می کنند.
مساله دیگری که در بخش نهایی این کتاب درمیان آورده می شود، بازنمایی و حقوق است؛ اینکه چگونه نظریات مربوط به بازنمایی، اخلاقیات و انسانیت با حقوق انسانی تقارن پیدا می کنند. مثال عینی که نویسنده در این مورد می آورد بررسی رابطه پول و حقوق انسانی است. به طور مثال پول ملی یک کشور تنها سیستمی برای بازنمایی ارزش های مالی نیست، بلکه ساز و کاری برای بازنمایی خود آن ملت و ارزش های آن نیز هست. به این ترتیب نوع طراحی نوشته های بانکی روی پول، عقاید و نظریات آن ملت را نسبت به انسانیت، کالای انسانی و حقوق انسانی باز می نمایاند. آنچه به طور کل درباره مفاهیم اصلی این کتاب می توان گفت این است که تعاملات میان منطق گزینشگرانهء بازنمایی و جهان تجربه شده آن، حوزه غیر قطعی است و این به خود ما، به عنوان بازنمایی کننده، بستگی دارد که چه روش و چه بعدی از واقعیت را به لحاظ اخلاقی نمایان کنیم.
یادداشت:
[1]. کلمه ای که در اینجا فرهنگی ترجمه شده در واقع (Cnsciousness) است که در واقع این نوع صنعت را برخاسته از هوش و شعور انسانی می داند و در خود متن هم تعبیر به فرهنگی شده است.
منبع:
- Web, Jen (2009). Understanding Representation, London, Sage Publication.
مطالب مرتبط